ترکِ اعتیاد / محمود خوش بخش فومنی « زیوری »

take-etiad

خداوند نسلِ دوست ناباب را اگر از روی کره زمین بر نمی دارد  خودش عالم است و حتماحکمتی دارد اما امیدوارم از سرزمین فومنات ِ ما بر دارد . تا کی باید وقتی که پا از دَرِ خانه به بیرون میگذاریم بجای دیدن جوانان رشید و لایق بچه های تکیده و ژولیده ای را ببینیم که در ارتباطات ناسالم دوستیها سوخته و به دست باد سپرده شده اند و هیچ دورنما و آینده ای جزء بدبختی و نیستی برایشان متصّور نیست … من خودم یکی از هم نسلان پاک باخته ای هستم که وقتی در مستطیل سبز حاضر میشدم و پا به توپ بودم احدی از بازیکنان تیم مقابل جرأت نزدیک شدن بمن و گرفتن توپ را نداشت و مدام تماشاگران ایستاده تشویقم می کردند اگر هوش و حواسم سر جایش باشد و حافظه ام یاری کند دقیقاً ۱۵ سال و ۴ ماه و ۳ سه روز و ۳ سه ساعت و البته دقیقه اش یادم نیست در خدمت تیم بودم و در تمامی این سالها جزء افراد ثابت و فیکس بازی میکردم و همچون باد صُرصُر در چشم به هم زدنی در نوکِ حمله حاضر میشدم اعضای تیم ما تا سر حد مرگ جانفشانی میکردند دلیلش هم این بود که همگی بچه محل بودیم و تعصب شدیدی نسبت به همدیگر و محله یمان داشتیم البته از این وسایل و امکاناتی که امروز می بینید هیچ خبری نبود همه مان یک شورتِ «مامان دوج » و یک «رکابی » که شماره ما پشت آن نوشته شده بود به تن داشتیم و بدون کفش و پابرهنه بودیم معنا و مفهوم واژه هایی همچون هافبک ، فوروارد، گلر و… را نمی فهمیدیم تمرینات منظم که چه عرض کنم نامنظمش نه اینکه نبود اصلاً چیزی به نام تمرین نبود فقط هر وقت مسابقه ای در کار بود کاپیتان ما بچه ها را جمع و جور میکرد و میبرد به زمین بازی . بدون «عارناموز» در تمامی آن سالهایی که فوتبال کردم فقط توانستم یکبار یک گُل بزنم امّا اهمیت ارزش همان یک گُل به اندازه ای مهم بود و توجه بین المللی را به خود جلب کرد که علاوه بر اینکه به جمع اعضاءِ منتخب استان و تیم ملی دعوت شدم چیزی نمانده بود عِرقِ بچه محلی را کنار بگذارم و گرفتار وسوسه پول و ثروت و به دنبال آن شهرت شده «لَژیونِر» گردم البته «چکله ام » شل شده بود ولی هر طوری بود خوشبختانه غیرت و شرافت ناسیونالیستی مانع گردید پدر بیچاره ام «لوسمان » بود و سرپرستی یک دسته از « مالاها » را در بندر انزلی به عهده داشت شش ماه از سال را در دریا و کار ماهیگیری سپری میکرد و شش ماه دیگر بیکار بود تازه همان شش ماهی را هم که کار داشت بخاطر ندارم که شبی را شکمی سیرسر بر بالین گذاشته باشم از قهر و لج و لجبازی ام کلافه شده و به تنگ آمده بود نمیدانم جیب کدام بنده خدا را زده بود پولی جور کرده تا توانسته بود از شرّ من خلاص شود و بلافاصله برای خریدن یک جفت کفش فوتبال با مارک «پوما » به سوی فروشگاه ورزشی براه افتادم در دوره ما تیم « آژاکس آمستردام » همچون « بارسلونای » امروز شهره عالم و زبانزد خاص و عام بود و «یوهان کرایف » با پیرهن شماره ۱۴ اسطوره آنروز فوتبال جهان بشمار میآمد اگر چه میبایست خیلی تلاشم را زیادتر میکردم تا به جایگاه او برسم ولی ناامید نبودم و این توان را در خودم میدیدم و از آنجائیکه خواستن توانستن است و کار نشد ندارد عزم و اراده آهنینم را بکار بستم تحمل و محکمی ساقهایم در اثر شدت تمرینات قوی تر از « فَتَرلس » شده بود و همچون« لی لی کی دارهای گیلوندَرود » هیچ « سونامی » نمیتوانست کوچکترین لرزشی در من ایجاد کند ابتدا در مسیر شکوفایی ذوق و شوقم همان شماره ۱۴ کریف را برای خودم انتخاب کردم وقتیکه در همان مسابقه فینال سرنوشت ساز در زمین حاضر شدم تمامی رویاهای آینده ام را دست یافتنی می دیدم لحظاتی از بازی گذشته بود که داور کناری با بلند کردن پرچم و نگهداری آن در حالت افقی داور وسط را به سمت خودش کشاند و پس از اندکی کاپیتانِ ماهم به اشاره آنها به جمع اشان ملحق شد و به دنبال آن مرا نیز احضار کردند و بلافاصله با نشان دادن کارت زرد به هر دو نفر ما اخطار کتبی و تذکر شدید لفظی هم داد معلوم شد که شماره پیرهن هر دوی ما ۱۴ است و یکی از ما دو نفر باید شماره دیگری انتخاب کند این اتفاق شوم بدجوری احساساتم را جریحه دار کرد فوراً به رختکن هدایت شدیم در فاصله زمانی ِ اندکی که داشتم از هر راهی که میتوانستم وارد شدم ولی نتوانستم کاپیتانمان را راضی کنم که شماره اش را عوض کند از انگیزه ام گفتم از برنامه های آینده … خواهش … التماس … سوت داور هم برای احضارمان بلند شده بود بناچار برای مصالحه با آن «گردن پادوش» کفش لنگه راستم را به او دادم لنگه چپ را خودم پوشیدم بقول سیاستمداران و دیپلماتهای کار کشته و تنش زدا به یُرد ۵۰-۵۰ رضایت دادم و از اینکه شماره پیرهنم تغییر نکرد بسیار خوشحال شدم امّا به جهت اینکه پای راستم فاقد کفش بود و به اندازه ارتفاع همان کفش از پای دیگرم کوتاهتر میشد و دردسر بزرگی در حین بازی کردن برایم ایجاد میکرد و در هنگام دویدن کوتاه بلندی پاهایم باعث لنگیدن و تلو تلو خوردنم میشد و به دست انداز می افتادم مشکل دیگری که بغیر از اینها داشتم بخاطر رعایت ِ حال پدرم که کارگر تنگدست بود در هنگام خریدن کفش سعی کرده بودم ۶-۵ شماره بزرگتر انتخاب کنم تا بتوانم همزمان با رشدم مادام العمر قابل استفاده باشد چون امکان خریدن کفش دیگری برایم محال بود وقتی توپی جلو پایم میافتاد اگر چه سه چهارتا « پشمه جوراب » پوشیده بودم که گشادی اش بر طرف گردد ولی برای رساندش به یارِ هم تیمی ام به محض اینکه شوت می کردم کفشم زود تر از توپ بهش می رسید و او هم از ترس شکستگی سرو صورت و صدمه دیدن فرار را بر قرار ترجیح میداد این بازی به نوعی رنگ و بوی خداحافظی از فوتبال را برایم داشت دقایق آخر نیمه دوم بودیم که در اثر( خطای هَند) ضربه کاشته ای از نقطه مطلوبی نصیب تیم ما شد کاپیتانِ ما هم فوقِ تخصص زدنِ اینجور ضربات بود دستانش را به آسمان بلند کرد توپ را بوسید و بطور دلخواهش روی زمین قرار داد و به سمتِ دروازه شلیک کرد اما از بخت و اقبالِ بد توپ به تیرکِ افقی دروازه اصابت کردو برگشت و آه از نهادِ همه ما در آمد و در همان حالتِ برگشتنِ توپ منم بر می گشتم که ناخودآگاه لرزشی در خود احساس کرده سرم گیج رفت و نقش بر زمین شدم بلافاصله توسط سوت داورهیئت پزشکی به درونِ زمین هدایت شدند و مرا درونِ « چکله ای » دراز دراز خوابانده و به کناره های زمین رساندند و چون معالجات مورد رضایت پزشک تیم نبود توسط آمبولانس به بیمارستان منتقل کردند که به دلیل وسایل و تجهیزات بهتر و بیشتر توانستند سلامتی ام را برگردانند طوریکه ظرف چند دقیقه بدون کمک گرفتن از سوپروایزر تا W.C رفتم و به دنبال آن مرخصی‌ام را صادر کردند هنوز از پلّه های بیمارستان خارج نشده بودم که از انبوه ازدهام جمعیت استقبال کننده که هر کدام از آنها با شاخه های گُل تشویقم می کردند و شعار میدادند شگفت زده شدم و تا به خودم بیایم کیلو مترها روی دست و کول و شانه آنها میرفتم و به غروب نزدیک میشدیم که دیدم سردسته ی داش های محله ایمان با نوچه هایش طوری مرا احاطه کرده اند که هیچ راه و منفذ خروجی ندارم و بالاجبار شام را باید در کنارشان باشم و تازه و در این لحظه دلیل از هوش رفتنم در زمین دستگیرم شد گویا آن توپ برگشتی از پشت به پس کله ام خورده بود و بدون اینکه متوجه باشم مجدداً برگشته و درون دروازه جای گرفته بود و اگرچه احتمال ضربه مغزی و مرگ را ممکن بود برایم بوجود بیاورد ولی از خوش اقبالی جاودانه ام کرده بود و این استقبال و دعوت به همین منظور بود بدون هیچگونه اختیار و اراده ای از خود در بهترین نقطه گردشگاهی منطقه فومنات و بربام ماسوله پذیرایی شدم و بلافاصله بدنبال آن به جهت اینکه کوکِ کیفمان تکمیل گردد بساطِ منقل و وافور را براه انداختند و به جهت قدردانی و سپاسگزاری ابتدا بمن دادند تا آنروز هرگز به هیچ سیگاری حتی لب نزده بودم و بجز نام های « اِشنو و زر» که« پیله اَبجی و شابجی » و همای فلته دار که « ماواجی و بابوجانم » می کشیدند نشنیده بودم و اسامی سیگارهای دیگر را نمیدانستم وقتیکه متوجه شدم قوانینی را که در اینجور محافل و میان داشها برقرار است از قانون اساسیِ کشور شوراها« اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی » سخت گیرانه تر است بخود لرزیدم چون راهی بجز اطاعتِ کورکورانه و محض نداشتم با اولین کام از اولین پُکِ وافور طوری به نشاط و شادکامی رسیدم و احساس نشئه ای ِ وصف ناشدنی حاصلم شد که خودم را با فراغبال نشسته بر حریر اَبرها بر فرازِ آسمان نظاره گر آدَمیاَنِ سرگردان بر روی زمین میدیدم و افسوس عمیق میخوردم که چرا تا آنروز عمرم را به بطالت و پوچی گذرانده ام و بی جهت دروازه خوشگذرانی و بیخیالی را به رویم بسته ام بصورت دایره وار نشسته بودیم قانون این حلقه نشینی چنین بود که وافور میبایست به ترتیب دست به دست بچرخد تا دوباره به نفر اول که من بودم برسد و تحت هیچ شرایطی نباید این دور بهم بخورد و مجازات سنگین داشت اما من با همان پُک اول آن حال و هوا و شادابی که نصیبم شده بود نمیخواستم که این اسلحه از دستم دربرود و مایل نبودم ازین عُرف و مرام شان پیروی کنم و به نفر بعدی تحویل بدهم حتی تصمیم داشتم «ته تراشش » را هم روی یک « بست» دیگر بزنم و بکشم و در حال انجام همین کار هم بودم که حلقه وافور را پیچاندم که بازش کنم همه هجوم آوردند و ریختند سرم و کار به بحث و گفتگو و عربده کشی کشید و با زدو خورد و کتک کاری و قمه کشی با زور توانستند وافور را از دستم بگیرند متأسفانه آخرهای این جشن باعث دلخوریم شد ولی تجربه لذت بخش و شیرینی کشیدن تریاک راهی را برایم گشود که در فاصله زمانی اندکی پای ثابت دوستان منقلی شدم .

سالگرد قهرمانی تیم ما و بزرگ داشت اسطوره آن روز بازی   گل طلایی اش فرا رسیده بود اینبار از ترس چشمان تیزبین مأموران مبارزه با مواد مخدر در یک شب مهتابی و در میان بوته های جنگل« قلعه رودخان » جشن کوچکی برایم ترتیب داده بودند و از اینکه از خاطرشان نرفته بودم احساس غرور میکردم .«بست» بزرگی برروی حُقّه وافور چسباندم و کنار آتش منقل گرفتم پس از لحظاتی همینکه اندکی پخته شد و با سنجاق شروع کردم راه سوراخ وافور آن را باز کنم صدای شلیک گلوله تفنگی طوری غافلگیرمان کرد که خُماری از سر همه مان پرید و سراسیمه و بی هدف هر کدام از میان « خیس و گوماران » جنگل به هر طرفی فرار میکردیم و خود ِ من پس از سه هفته در مسیری افتاده بودم که نمیدانستم کجاست و در اثر خستگی مفرط در کنار برکه ای بخواب عمیق فرو رفته بودم که صدای زنگوله های شتران که بگوشم رسید بیدار شدم و خودم رابه ساربانشان رساندم و با کمال شگفتی متوجه شدم که در نزدیکی « تپه بامیان افغانستان » هستم شش ماه طول کشید تا از کوره راهها خودم را بخانه برسانم برای زنده ماندنم و بدست آوردن ویتامین ث از برگ درختان و« شُند دانه و گنجه واش » تغذیه میکردم و پروتئین لازم را هم با خوردنِ « گاوِ گواله و پوتال و گرزک و راب و خَرَمگز و لابدان » بدست میآوردم آنچه که باعثِ ترک اعتیادم شد شاید این بود که شش ماه هم وقتم صرف بیرون آوردن «خارو خیس هایی » بود که در حین فرار در جای جای بدنم فرو رفته بود و طوری درگیر و مشغول این کارم بودم که مجال و فرصت فکر کردن به مواد مخدر از ذهنم پریده بود اگر چه بعدها متوجه شدم که صدای شلیک گلوله ترکیدن تخم اُردک در خاکستر منقل بود ولی بسیار خوشحالم که راهکاری شد تا بتوانم به N.G.O های سراسر جهان اعلام کنم که پاک پاک هستم .

« پایان »

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس