روابط خاندان حکومتگراسحاقوندان فومن بادربارصفوی وعثمانی

2204d99e44aa122f156b2149d57d247b

کیوان پندی / با مطالعه ی تاریخ گیلان و بررسی تمدن باستانی مارلیک – دیلمان واقوام بومی اولیه ساکن در این مرزوبوم چون : کاسپی ،کادوسی و آماردی، با تاریخ سیاسی ایشان و همچنین باز ماندگانشان ،یعنی گیل، دیلم و تالش و همچنین خاندان های حکومتگر و سلسله های محلی که ازمیان ایشان برخاستندآشنا می شویم .این سلسله ها که حداقل از اواخر دوره ساسانی تا اواسط دوره اسلامی در دو سوی رودخانه سپید رود که سابقاً به گیلان بیه پس( غرب گیلان ) و گیلان بیه پیش( شرق گیلان ) معروف بود ، به صورت مستقل و ملوک الطوایفی حکومت داشتندکه خاندان حکومتگر گیلانشاه ( گاوباره گان و دابویهییان ) از متقدمین و سلسله های حکومتی اسحاقوندان وکیاییان از متاخرین و شاخص ترینشان به شمار می روند.
به گواهی برخی متون ، مرکز و تختگاه شهریاران خاندان گیلانشاه و اسحاقوندان درفومن و مرکزیت حکمرانی کیاییان لاهیجان بود.کیاییان که به سادات کیایی و ملاطی شهرت داشتند، پیرو علویان شیعه زیدی ودر حمایت سادات مرعشیان مازندران بودند. ایشان در قرون هشتم ونهم هجری علاوه بر منازعات سیاسی که با برخی از قدرت های زمان خود نظیر تیموریان داشتند، با امیران فومنی سنی مذهب معاصرخود نیز اغلب در جنگ و ستیز بودند که یکی از جنگ ها ی ایشان در پاسکیاب رشت در محدوده عینک فعلی رخ داد و شماری از بزرگان وسردارانشان در آن جنگ بدست قوای گیل تالش سلسله اسحاقوندان فومن کشته شدند که امروزه در لاهیجان در آرامگاهی که به چهار پادشاهان معروف است مدفون هستند. گفته می شودساختار حکومتی کیاییان متکی بر مذهب شیعه و امور نظامی بود و حاکمان آن به عنوان بالاترین مقام سیاسی و مذهبی در رأس امور قرار داشتند. سادات کیاییه تواستند با کنار زدن رقبای سیاسی و مذهبی خود از جمله ناصروندان، قدرت را در شرق گیلان به ویژه لاهیجان و رانکوه در دست گیرند و مدت دو قرن بر منطقه که در آن زمان بیشتر به “دیلمان “شهرت داشت حکومت کنند. اغلب ایشان پسوند ” کیا ” و ” کارکیا” به معنای فرمانروای بزرگ داشتندکه مؤلف احسن التواریخ حسن بیگ روملوفهرست کاملی از فرمانروایان امیران کیایی ارائه داده است.
از شاخص ترین چهره این سلسله که آخرین فرمانروای مقتدر کیایی هم بود می توان به کارکیا خان دوم معروف به خان احمد خان گیلانی اشاره داشت که بعد از مرگ پدرش کارکیا سلطان حسن دوم در اواسط قرن دهم به قدرت رسیدو بعدها به دلیل اختلافات بر سر حدود فرمانروایی میان او و شاه تهماسب و همچنین بخاطر ارتباط با عثمانیان ، دستگیرودوازده سال در زندان مخوف دژ قهقهه اردبیل و استخر فارس به سختی روزگار گذراند.او در قلعه استخر مرتباً برای آزادی خود به پادشاه صفوی نامه می‌نوشت و رباعی می سرود، تا اینکه بعد از رهایی از بند ، همزمان با حمله شاه عباس به گیلان در شوال سال ۱۰۰۰ هجری قمری، به همراه محمد امین خان آخرین فرمانروای اسحاقوند از راه بندر رودسر (هوسم)، به بندرشیروان آذربایجان گریخت و ازآنجا نزد سلطان مراد عثمانی رفت ،تااینکه ینج سال بعد در بغداد درگذشت و بدین ترتیب سلسله کیاییان لاهیجان منقرض شد.
نوشته اند که وی از شیعیان دوازده امامی با گرایش سیاسی و خواهان استقلال گیلان و مردی جاه طالب و شاعری چیره دست نیز بود و درباری هنرپرور داشت و شعرا، موسیقی‌دانان و دانشمندانی چون فغفور لاهیجی شاعر و استاد زیتون چهارتاری نوازنده در خدمت او بودند . خان احمد در طی دو مرحله به حکومت رسید و برای حفظ قدرت خود، حتی از دولت روسیه هم کمک گرفت. وی نماینده ای نزد ایوانوویچ تزار روسیه فرستاد و خواست تحت حمایت وی باشد، اما تا رسیدن جواب نامه سفیر روس، حکومت خان احمد خاتمه یافته بود.همچنین، خان احمد از سلطان مراد سوم نیز خواهش کرده بود جلوی حمله شاه به گیلان را بگیرد. شادروان محمد علی صفاری لاهیجانی دررمانی تاریخی به نام” خان گیلان” که در سال ۱۳۱۰ خورشیدی نگارش یافته به زندگی وی پرداخته که امروزه یک نسخه از آن در کتابخانه ملی رشت موجود است .
اما یکی از اصیل ترین و ریشه دار ترین خاندان های حکومتگر گیلان قدیم، خاندان اسحاقوند است که پیشتر به آن اشاره شد. اسحاقوندان که به اسحاقیه وآل اسحاق نیز معروف و به قولی از تبار ساسانی بودند، به استناد برخی منابع یکی از قدیمی ترین سلسله های حکومتی در سواحل جنوبی دریای کاسپین و گیلان شمرده میشوند. این شاهزادگان که اغلب با لقب ” دباج ” شناخته می شوند، از اواسط قرن ششم تا اوایل قرن یازدهم هجری قمری که گیلان بدست قزلباشان صفوی تسخیر شد، به مدت چهار صدو اندی سال بربخش مستقل گیلان بیه پس، یعنی فومن، شفت تولم ،گسگر و رشت فرمان راندند و دیگر امیران و سلسله های محلی این دیار از ایشان فرمانبرداری میکردند. اسحاقوندان که به روایتی از قوم تالش و سنی مذهب بودند، حتی بعد ها هم چند تن از اعقاب ایشان به حکمرانی منطقه رسیدند که حاجی کمال خان گشت رودخانی ، فرزندش حاجی جمال خان و نوه اش امیر هدایت الله خان فومنی معروف به” اتور خان رشتی” از معروف ترین آنهاست. اسحاقوندان که مرکز حکمرانی و تختگاهشان ابتدا روستای گشت و بعد ها دارالاماره فومن و حتی مدتی هم دارالمرز رشت بود، وقایع و رویدادهای زیادی در زمان حکمرانی شان به وقوع پیوست که احداث قلعه رودخان فومن، حمله ایلخانان مغول به فومنات و تولمات و جنگ های پی در پی ایشان با کیاییان لاهیجان از جمله آنهاست .
نوشته اند که ؛سلطان حسام الدین اسحاقی و فرزندش امیره دباج از نام آورترین امیران این خاندان بودند که نامشان هم به کرار در متون قدیم آمده است. سلطان حسام الدین همان کسی است که دژنظامی- دفاعی “رودخان” را در فواصل بین سالهای ۹۱۸ تا ۹۲۱ هجری قمری تجدید بنا کرد و بعد فرزندش امیره دباج بعد از مرگش در سال ۹۲۲ قدرت منطقه را در دست گرفت . مطابق اسناد موجود،آغاز روابط اسحاقوندان با صفویان به روزگار حکومت وی بر میگردد.امیره دباج ابتدا از اطاعت شاه زمان خود، یعنی شاه اسماعیل اول صفوی نخستین شاه سلسله صفویه سرپیچید و لیکن چون شاه صفوی قصد حمله وتسخیرگیلان راکرد ، امیره دباج که در برابر وی یارای مقاومت ندید به ناچار به اطاعت او گردن نهاد و حتی از شاه لقب “مظفر السلطان “گرفت وپیوند خود رااز طریق ازدواج با دخترش خیرالنسا بیگم مستحکمتر نمود .به نوشته عبدالفتاح فومنی این شاهزاده خانم بعد از جشن مفصلی که برای او در منطقه گرفته شد، مدتی در فومن زندگی کرد، اما ازآنجایی که گویا به بیماری سل مبتلا بود، به توصیه اطبای آن زمان فومن به ییلاق خوش آب و هوای کوربار ماسوله منتقل گردیدکه متاسفانه درپنجم شعبان سال۹۳۸ هجری قمری ( سوم فروردین ۹۱۱ هجری شمسی) در همان مکان بدرود حیات گفت .پیکرش در طی مراسمی بطور موقت درکوربار به خاک سپرده شد و بعد به مقبره خاندان صفوی در اردبیل منتقل گردید. امروزه مزار یاد بودی از این شاهزاد صفوی در همان جا دیده میشود.
اما در خصوص روابط سیاسی- اجتماعی این خاندان با دیگر سلسه ها ودولت ها از جمله صفویان باید گفت که ؛متاسفانه اطلاع چندانی در این زمینه در دست نیست. با این همه آنطور که از مطالعه کتب بر می آید خاندان اسحاقوندان فومن در ابتدا رابطه خوبی با دربار صفوی داشت و امیره دباج یکی از فرمانروایان مقتدر ونام آشنای آن توانست رابطه قابل قبولی با ایشان برقرار کند،اما بعد از شکست شاه اسماعیل اول صفوی از عثمانی در جنگ چالدران که به فرماندهی رستم کلاه چرمینه تالش در رجب سال ۹۲۰ قمری در نزدیکی خوی اتفاق افتاد، به دلایلی به فکر نافرمانی افتاد و روابطش با دربار صفوی که در قزوین مستقر بود به تیرگی گرایید. این شاهزاده فومنی که خود را قدر قدرت میدید ودم از استقلال میزد وبا محصول اول گیلان آن زمان یعنی ابریشم بسیار ثروتمند شده بود ، حتی از پرداخت خراج ابریشم به دولت صفوی نیز امتناع ورزید و کار را تا جایی پیش برد که شاه اسماعیل به فکر گوشمالی وتنبیه وی افتاد که در پی آن امیر فومن مجبور به اطاعت و عذر خواهی از شاه ایران گردید .چندی بعد از این ماجرا، شاه اسماعیل درگذشت وفرزندش شاه تهماسب قدرت ایران را در دست گرفت که این بار امیره دباج پا را فراتر نهاد و با عثمانیان که دشمن صفویان شمرده میشدند ارتباط ودوستی برقرار کرد . او پس از مرگ همسرش کاملاً از دربار صفوی جدا شد و در جریان اشغال آذربایجان توسط سلطان سلیمان عثمانی درسال ۹۴۰، به امید این که سلیمان قانونی به زودی بر سلطنت صفوی پایان دهد، در راس ارتشی هشت هزار نفری به او پیوست. سیاست زمین سوخته شاه تهماسب که نمی‌خواست نبرد مخرب چالدران را تکرار کند، علاوه بر سرمای زودرس شدید آن سال، قشون عثمانی را مجبور به عقب‌نشینی کرد.در این وقت مظفر سلطان هراسان و درنا امیدی به گیلان برگشت، ولی پیش از رسیدن به رشت، مورد حمله یکی از همراهانش، امیره حاتم کهدمی قرار گرفت و شکست خورد. او گیلان را ترک کرد و به سلطان خلیل حاکم وقت شیروان پناه برد که او هم با یک دختر شاه اسماعیل ازدواج کرده بود. چندی بعد سلطان خلیل در جمادی‌الاول ۹۴۲ در گذشت و مظفرسلطان بعد ازاینکه توسط توسط قزلباشان صفوی دستگیرگردید به تبریز برده شدو در نهایت در هفتم ربیع‌الثانی سال ۹۴۳ هجری قمری درملا عام زنده زنده به دستور شاه تهماسب سوزانده شد.
در رابطه با روابط سیاسی اسحاقوندن با دولت عثمانی ( ترکیه بعدی ) نیز باید گفت که اطلاع چندانی در دست نیست. در میان اسناد باقی مانده از دوره صفویه به دو نامه سلطان سلیم قانونی به امیره دباج بن حسام الدین اسحاقی و نیز ملاقات او با این امپراتورمقتدر عثمانی اشاره شده که مورخان محلی چون عبدالفتاح فومنی و قاضی احمد قمی درکتابشان به آن اشاره کرده اند.سلاطین عثمانی که در دوره سلطنت شاه اسماعیل وفرزندش تلاش زیادی داشتند تا از شکل گیری یک حکومت متمرکز و مقتدر شیعی در همسایگی خود جلوگیری کنند وتنها خود را بعنوان امپراتور جهان اسلام معرفی نمایند ،اصرارفراوان در اشتعال آتش جنگ بین دو حکومت عثمانی و صفوی بروز میدادند.آنها در این راه وبرای نیل به مقصوداز هروسیله ای سود میبردند.بدین خاطر از طریق ارسال نامه های متعدد به عبید خان ازبک که ازطرف شرق دشمن صفویان بود و همچنین امیره دباج سنی مذهب که از جانب گیلان با صفویان به دشمنی می پرداخت را به مخالفت و عصیان نسبت به حکومت صفوی ترغیب می کردند. سلطان سلیم سنی مذهب حتی در قرن شانزدهم میلادی در چند مرحله به گوشمالی شاه تهماسب وجنگ با او پرداخت که به خاطر نابرابری تسلیحات نظامی در صدد کسب امتیازبرآمد. نوشته اند که ؛ ایران و عثمانی در اوایل قرن شانزدهم به عنوان دو همسایه مسلمان روابط خوبی با هم داشتند و تحت حاکمیت شاه طهماسب و سلطان سلیمان دوشادوش هم وارد دوران جدیدی می شدند.آن زمان سرتاسر ایران تازه زیر پرچم صفویان یکپارچه شده بود و رو به سوی پیشرفت می رفت و عثمانی حکومتش را در جهان گسترده می کرد.اما ناگهان روابط میان دو کشور با دسیسه های داخلی و خارجی چنان به هم خورد که نتیجه آن چندین جنگ بی ثمر بود؛جنگ هایی که سرانجامش متوقف کردن فتوحات عثمانی در اروپا از یک طرف و خالی کردن دارایی اندک ایرانیان از طرف دیگر بود.این جنگ ها که همگی یک طرفه و از طرف سلطان مغرور عثمانی به ایرانیان تحمیل می شدند،اندک عقل و سیاست و آینده نگری پشتش نبود وگرنه می توانست سرنوشت تاریخ را جور دیگری رقم بزند. با این همه برای امیره دباج فومنی فرمانروای وقت گیلان بیه پس وضعیت به گونه ای رقم خورد که او به دست خویش شرایط و عرصه را بر خود تنگ کرد وفرجام بدی را برای خود و خاندانش فراهم آورد. نوشته اندکه وی بعد از اینکه با سلطان سیلم در جنگ همراهی کرد و قشون عثمانی هم به خاطرسرما عقب نشنی کرد،به هنگام مراجعت به فومن با مقابله امیره حاتم کهدمی که از فرمانروایان ناحیه کهدمات( ناحیه ای قدیمی در حد فاصل بین سنگر وامامزاده هاشم فعلی )رشت بود مواجه شدکه بشدت از وی شکست خورد. این امیر فومنی که بعد ازاین جنگ دوران فرمانروایی خود را پایان یافته میدید، در۲۲ شعبان سال ۹۴۲ هجری قمری ( پنجم اسفند ۹۱۴ هجری شمسی ) به همراه اطرافیان خود ازراه بندر پیربازار به بندر شیروان از توابع جمهوری آذربایجان فعلی گریخت ودر پناه شیروانشاهیان قرارگرفت . اویک سال بعد همزمان با شیوع بیماری طاعون درگیلان، برای بدست آوردن تاج و تخت از دست رفته اش از شیروان( شروان ) به تالش آمدکه در این سوی رود ارس از سوی قزلباشان صفوی دستگیر و به تبریز نزد شاه تهماسب که در تعقیب او بود فرستادشد وهمانطور که پیشتر گفته شد، در آنجا در قفس آهنین انداخته و زنده زنده در ملا عام در آتش سوزانده شد.
بعد از این ماجراشاه طهماسب برای متمرکزسازی قدرت و ساختار اداری در غرب گیلان، بلوک‌های قدرت در این منطقه یعنی گسکر، تولم، فومن، شفت، رشت، لشت نشاء، کوچصفهان وکهدم که از قدیم وجود داشتند را به رسمیت نمی‌شناخت و همه را فقط به بیه‌پس تعبیر می‌کرد. پس از کشته شدن امیره دباج، طهماسب نگران از اخذ مقرری سالانهٔ بیه‌پس و خلأ قدرت در آن‌جا در سال۹۴۵ هجری به خان احمدخان کیایی دستور داد بیه‌پس را هم به قلمروی خود بیفزاید و مقرری سالانه را به دربار صفوی ارسال کند. بدین ترتیب امور منطقه فومن بعد از جنگی که رخ داد بدست خان احمد خان کیایی که همزمان در لاهیجان هم حکومت داشت افتاد و وی هم ازآنجایی که نتوانست بر این خطه غلبه نماید، حکومت را واگذارد و متعاقباً مردم منطقه امیره شاهرخ نامی را که با خاندان اسحاقوند نسبت داشت به فرمانروایی منطقه برگزیدند. نوشته اند که امیره شاهرخ هفت سال بر این سامان حکومت کرد، اما به دلایلی نامعلوم به قتل رسید. پس از وی سلطان محمود فومنی فرزندامیره دباج قدرت را در دست گرفت، اما دیری نپایید که وی هم به سرنوشت امیره شاهرخ دچار شد ودر شیراز مسموم وکشته شد. بدنبال کشته شدن وی بود که شیرزاد ماکلوانی از بزرگان منطقه برای انتقام گرفتن از خون او دست به شورش زد که شکست خورد.پس از این وقایع جمشید خان فرزند سلطان محمود به حکومت فومن دست یافت. وی در سال ۹۸۰ هجری قمری بود که مقر حکومت خود را از دارالاماره فومن به دارالمرز رشت منتقل کردو هجده سال با اقتتدار بر منطقه فرمان راند ،تااینکه توسط صدراعظمش به قتل رسید و فرزندانش ابراهیم خان ومحمدامین خان بر سر قلمروه پدربه ستیز پرداختند. همزمان با این اوضاع شاه عباس اول صفوی به گیلان حمله کرد وبعد از تصرف آن، خان احمد خان کیایی و محمد امین خان حاکمان وقت گیلان بیه پیش وبیه پس از راه بندر رودسر به شیروان گریختند ومدتی بعد در خارج از ایران درگذشتند که بدین ترتیب فرمانروایی دو خاندان اسحاقوند در فومن و کیاییان در لاهیجان به پایان رسید و متعاقب آن فومن ولاهیجان هم مرکزیت خود را ازدست دادند و رو به افول گذاشتندو در پی آن نظام ملوک الطوایفی گیلان هم از میان رفت. چندی بعد از این در سال۱۰۰۴ یا ۱۰۰۶ هجری قمری بود که قصبه رشت به دستور شاه عباس اول صفوی مرکز کل ایالت گیلان آن زمان گردید و این منطقه از آن پس رو به رشد وترقی نهاد و گیلان هم بعد از آن وارد مرحله جدیدی از تاریخ خود شد.

منابع :

۱-تاریخ گیلان عبدالفتاح فومنی، به تصحیح افشین پرتو
۲-فرمانروایان گیلان رابینو ، ترجمه جکتاجی ورضا مدنی
۳-خلاصه التواریخ، قاضی احمد قمی ، تصحیح دکتر احسان اشراقی
۴-کرونولوژی تاریخ گیلان ، قربان فاخته
۵-تاریخ عثمانی،اوزون چارشی لی ، ترجمه اسماعیل حقی
۶-خاندان کارکیا در گیلان، علینقی منزوی
۷-تاریخ عالم آرای عباسی، اسکندر بیگ منشی ترکمان ،تصحیح محمد اسماعیل رضوانی
۸-شاه تهماسب صفوی ، عبدالحسین نوایی
۹-فصلنامه گیلان ما، اسفند ۱۳۹۰ ، فریدون شایسته

۲ دیدگاه

  1. سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت به این
    خوبی سپاسگزارم

    پاسخ دادن
  2. سلام.وبسایت خیلی خوبی دارید.ممنون

    پاسخ دادن

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس