ریشه‌های تنوع قومی،زبانی و…درگیلان/دکترعظیمی

image4333s

دکتر ناصر عظیمی دوبخشری

اشاره: دکتر ناصر عظیمی دوبخشری متولدسال ۱۳۳۳ در دوبخشر شفت بوده و دکترای جغرافیای انسانی، مدیر گروه فرهنگ گیلان در انسان‌شناسی و فرهنگ و پژوهشگر مرکز مطالعات و تحقیقات معماری و شهرسازی می باشد.

ما کشوری هستیم که موزائیکی از قومها و تا حدودی مذاهب گوناگون تشکیل شده است، بحث در مورد ریشه‌های تنوع قومی فقط جنبه‌ی کشف قواعد علمی دارد. با مطالعه ی موردی در گیلان به این سوال پاسخ خواهم داد که در یک محیط جغرافیایی، چگونه این تنوعات بوجود می‌آید؟ تاکید بر این است که بررسی اینها نباید به گونه‌ای باشد که به اختلافات قومی، زبانی و مذهبی که بسیار شکننده است، دامن بزند. آنچه میخواهم بررسی کنم منطق شکل‌گیری این تنوعات است.» او در ادامه بحث را در مورد گیلان ادامه داد و گفت:«بحث را از ابتدای بوجود آمدن گیلان تا زمانی که اشکال تنوع قومی در آن تثبیت شده‌اند شروع میکنم. بنا به نظریه مامدوف زمین شناس روسی، در اواخر دوره‌ی میانه سنگی یعنی ۸۰۰۰ سال پیش، آخرین عقب‌نشینی دریای خزر شروع می‌شود و تا امروز ادامه پیدا میکند و جلگه‌ی گیلان که هویت اصلی فرهنگ گیلان را تشکیل میدهد، تدریجا بعد از این ۸۰۰۰ سال بوجود می‌آید. اما گیلان، بعد از اینکه از آب خارج میشود، چه چیزی در آن شکل میگیرد؟ برخلاف آنچه در اینجا می‌بینید، یک کمربندی از جنگل وجود دارد و در شمال آن کشتزارهای کشاورزی وجود دیده می شود. بعد از اینکه گیلان از آب خارج شد، در خشکی های تازه پدیدآمده جنگلهای انبوه بارانی شکل گرفت، جنگل‌هایی که دیگر امروز نمی‌بینیم. از دهه‌ی چهل که اصلاحات ارضی اتفاق افتاد و جنگل‌ها ملی شدندو کانال‌های آبیاری نیز تاسیس شدند، تمام این زمینهای جلگه‌ای که جنگل بودند به مزارع برنج و چای تبدیل شدند. در ابتدای پیدایش جنگلهای جلگه ای ، به دلیل زه‌کشی نشدن جلگه، همه‌ی زمین‌ها باتلاقی بودند و امکان زندگی در آنها وجود نداشت. زمین‌های کشاورزی که الان وجود دارد بعد از بین رفتن جنگل‌ها بوجود آمد و کمربندی کهامروزهاز جنگل باقی مانده است از حدود ۱۰۰ متر از دامنه‌ی کوه‌ها به بالا آغاز میشود.
اولین حضور انسان را در دوره‌ی سنگ راداریم که بیرون از جنگل شکل گرفته است و این طبیعی است چرا که در آن دوره انسان نمیتوانست در جلگه‌ی انبوه جنگل زندگی کند. هم از نظر اقلیمی و هم از نظر معیشت، سکونت برای انسان ممکن نبود. باستان‌شناسان عصر سنگ، چهار نقطه در بیرون از جنگل را شناسایی کرده‌اند. یکی خلوشت در نزدیکی جیرنده، گنج‌پر در نزدیکی رستم‌آباد، رشی در نزدیکی شرق رودبار و دیگری سی‌پل به طرف رحیم‌آباد.
اما وقتی عصر فلز را بررسی میکنیم باز هم حضوری در جنگل وجود ندارد. در دوره‌ی آهن، یک تمدن بسیار گسترده در اینجا بوجود می‌آید که از نظر من یک معماست. معما در این است که چطور این تمدن بدون زمینه ای در اینجا به صورت گسترده شکل گرفته است؟ این تمدن به تمدن املش معروف شده است، گرچه به واقع تمدن املش نیست و تمدن «مارلیک/ دیلمان» است. از نظر من این معما را به این شکل می توان توجیه کرد که در دوره‌ی بین ۱۰۰۰ تا ۶۰۰ پیش از میلاد، تمدنی در منطقه‌ی شمال عراق قدرت می‌گیرد به اسم آشور که تمدنی بسیار خشن است و در حمله به ایران بسیار خشن عمل می‌کند و در گل‌نوشته‌هایی که ازخود آشوریانداریم این خشونت و غارتبه خوبی توصیف شده است. در آن طرف تمدن «اورارتو» است، شمال آذربایجان کنونی و قفقاز و در این قسمت مادها حضور داشتند که حدود ۵۰۰ سال بود به این منطقه آمده بودند. در این درگیری‌ها مادها همیشه شکست می‌خورند، اورارتویی‌ها تا حد زیادی مقاومت می‌کردند و آشوری‌ها همیشه پیروز بودند. آنها هربار از قسمت جلگه‌ای شمال عراق بالا می‌آمدند و همه چیز را غارت می‌کردندو دوباره به سرزمین خود باز می گشتند. در نتیجه به اعتقاد من، شکل‌گیری تمدن آهن در گیلان در ارتباط مستقیم با این غارت‌هاست که به طور مفصل در گل‌نوشته‌های آشوری دیده می‌شود و سبب شد تا بسیاری از این افراد مهاجرت کردند و به منطقه «شاهک آندیه»فرار کردند، منطقه‌ای که در مارلیک/ دیلمان واقع شده است. بنابراین می‌شود به این شکل توضیح داد که به دلیل دو کوهستان، یکی البرز و دیگری کوهستانی که از قزوین تا زنجان کشیده شده است، مثل یک دیوار امن برای منطقه مارلیک/ دیلمان و تالش عمل کرده است. با این حال یک‌بار آشوری‌ها توانستند تا محدوده‌ی آندیه حمله کنند و در گل‌نوشته‌هایشان بیان شده که تا ۴۰۰۰ دام را به غارت برده‌اند. تمدن آق اولرو تمدن تالشدر این قسمت دیده می شوداست که در مرز جنگل و مناطق مرتعی (دوخالکو و وسکه و میانرز که آقای دکتر محمد رضا خلعتبری حفاری کرده است) بوجود آمده‌اند. تمدن مارلیک / دیلمان و تمدن آق اولریا تالش در جهان شناخته شده هستند.
درهرحال سرانجام در سال ۶۱۲ پیش از میلاد، مادها با کمک بابلی‌ها موفق میشوند آشوری‌ها راتار و مار کنند و موقعیت ژئوپولیتیکی که برای رشد تمدن آهن دربیرون ازجنگل‌های گیلان وجود داشت، از بین می‌رود. مطالعات باستان‌شناسی نشان می‌دهد که از بین رفتن آن شرایط ژئوپولتیکی، زمینه های این تمدن ها درگیلان نیز در دوره‌ی هخامنشیان، پارتها وحتی ساسانی‌ها در گیلان از بین رفته و چیز زیادی دیده نمی شود. دراواخر دوره‌ی ساسانی وقتی دولت ضعیف می‌شود (۵۰ سال آخر)، در منطقه‌ای که به دیلمی معروف شد، محلی برای شورشیان علیه دولت می‌شود. ظهور دیلمی در دوره‌ی ساسانیان به عنوان جنگجویان و ارائه‌کننده‌ی خدمات نظامی است. به همین دلیل بهرام چوبین هنگام فرار به این منطقه پناه می‌آورد. دیلمیان در دوره‌ی اسلامی قدرت مستقلی پیدا می‌کنند، محدوده ی آن ها ازچالوس امروز شروع می‌شود تا شمال قزوین، تا طارم و درامتداد سفیدرود تا دهانه‌ی آن پیش می‌رود و سرزمین دیلمی شکل می‌گیرد و دردوره‌ی اسلامی دیلمیان دراینجا نقش مهمی ایفاء می کنندو دربرابرخلفای بی‌امیه و بنی‌عباس مقاومت می‌کنند. دیلمیان درطول سه قرن دربرابراعراب مسلمان به سختی مقاومت کرده و این مقاوت را با ناسیونالیسم ایرانی پیوند می‌ زنند. دیلمیان از چالوس که قبلا در دوره‌ی ساسانی به عنوان پایگاهی در مقابل دیلمیان بوجود آمده بود و درآنجا قلعه ای ساخته، استفاده کرده و آنجا را مرز خود خود قرار داده بودندو همچنین این کار را درقزوین به عنوان پایگاهی برای مقاومت دربرابراعراب تبدیل کرده. سوءاستفاده‌ی دیلمیان و تقابل با یک گروه بیگانه به آنها کمک میکند که در طول سه قرن که حاکم بودند، مانع رشد کشاورزی دراین منطقه شوند. یک سنت قبیله‌ی دامداری شبانی به آنها کمک می‌کند که تمام جلگه را دراختیار خود بگیرند. جنبش علویان زیدی که درسال ۲۵۰ در چالوس و درمرز بین دیلمیان وطاهریان (نماینده‌ی خلفای عباسی در مازندران)، شکل می‌گیرد، تا حدی پیش می‌رود که جلگه‌نشینان مازندرانی به سمت شرق گیلان می‌روند و توسعه و کشت برنج رواج بیشتری پیدا می‌کند. در واقع به باور من دراین جنبش بود که تنش بین جلگه و کوهستان، یعنی تقابل سنت کشاورزی و سنت ایلی و دامداری، به نحوی دیلمیان را از میدان به در بردد (این بحث به شکل مفصل در مقاله‌ای در سایت انسان‌شناسی و فرهنگ با عنوان «هبوط قدرت از کوهستان به دیلم» توضیح داده شده که در فضای اینترنتی قابل دسترس است).
دراوایل قرن چهارم، دو بخش مستقل شکل می‌گیرد به نام بیه‌پیش( گیلان شرقی فعلی ) و بیه‌پس( گیلان غربی فعلی ). نویسنده حدودالعالم در سال ۳۷۲ قمری این دو منطقه را «این‌سوی رودی» و «آن‌سوی رودی» نامیده است. جنبش علویان زیدی یک جنبش شیعی و چهارامامی است و یک مذهب دگراندیش و غیررسمی دردوره‌ی اولیه اسلامی به حساب می آمد. اینها توانستند دردرگیری باخلفای بنی‌عباس و نمایندگانش (طاهریان و صفاریان)، یک اتحاد نانوشته بین دیلمیان و زیدیان علیه دشمن مشترک پیدا کنند که همین اتحاد، به تدریج نفوذ زیدیان را ابتدا در هوسم(رودسر کنونی) و بعد به تدریج در تمام شرق گیلان گسترش داد و افزایش جمعیت جلگه نشین درپرتو جنبش علویان زیدی سبب شد تا دیلمیان از میدان قدرت بلامنازع شان برای همیشه کنار گذاشته شوند. دست کم درجلگه. در اوایل قرن چهارم و بعد از آن، منطقه‌ای بین رودخانه‌ی سفیدرود وغرب گیلان بوجود می‌آید که در واقع به قول آنتیگینتون، یک «گسل فرهنگی» بوجود می‌آید که بین سنیان درغرب که از اردبیل شروع به نفوذ به سمت شرق درجلگه ی گیلان کرده بودند میکنند و تا رودخانه‌ی سفیدرود آمدند و این رودخانه مانع اصلی بین شرق و غرب گیلان بود و مثل یک سد عمل میکرد و چون همیشه پرآب بود و امکان پل زدن با تکنیک آنروز وجود نداشت و ارتباط این‌طرف و آن‌طرف امکان‌پذیر نبود و در نتیجه در همین خط رودخانه دو فرهنگ متفاوت شکل گرفت که دو مذهب و دوزبان در ان تدریجاً بوجود آمد و تثبیت به گونه ای که بین شرق و غرب زبانی شکل گرفته ( با گویش های بیه‌پیشی و بیه‌پسی) که برای یکدیگر قابل فهم نیست. امروزه به دلیل عمومی کردن زبان گیلکی رشتی توسط رسانه‌ها این دو زبان بیشتر از قبل به هم نزدیک شده‌اند. در گذشته نمیتوانستند حرف یکدیگر را متوجه شوند. این عدم ارتباط به دلیل اخلافات مذهبی بین مذهب زیدیه و سنی‌های (شافعی و حنبلی) که آن‌سوی رودی بودند تشدید و در بسیاری موارد به منازعه و دشمنی تبدیل شده بود. زیدیان نقش مهمی در فرهنگ گیلان داشتند و آنها برای اولین بار در هوسم مراکز آموزش و نوشتن را به گیلان آوردند. در اینجا نگارش ابتدا به زبان عربی شکل گرفت . زیرا ناصر کبیر، رهبر کاریزماتیک زیدی، عرب زبان بود و تمام پویش‌های فرهنگی توسط این رهبردر نواحی جلگه ای شرق گیلان به صورت سیستماتیک شکل گرفت. در آغاز قرن چهارم با دو بلوک مذهبی در دو طرف رودخانه سفیدرود روبرو هستیم و در داخل همین بلوک‌ها، دوازده بلوک کوچک حکومتی تدریجا شکل گرفتو هرکدام مراکز خود را داشتند و یکی از ویژگی‌های این منطقه عدم وجود شهر است. چون واحدهای کوچک قدرت نمی‌توانستند مازاد اقتصادی برای پیدایش شهر را بوجود بیاورند. رابرت پارک، تئوریسن مکتب شیکاگو، میگوید که شهر کارگاه تمدن بشر است و چون زمینه‌های اقتصادی برای پیدایش شهر وجود نداشت و این شهرها در واقع روستاهای کوچک با بازارهای هفتگی بودند. تنها شهر در این دوران لاهیجان بود که نهایتا ۵۰۰۰ نفر جمعیت داشت. این مساله تا دوره‌ی صفویه ادامه پیدا می‌کند.
شاه اسماعیل اول صفوی در درگیریهای شمال آذربایجان در سال ۸۹۹ فرار میکند و در لاهیجان نزد حاکم میرزا علی کیا می‌آید و در اینجا شاه اسماعیل تا سال ۹۰۹ هجری قمری می‌ماند و بوسیله‌ی مربیان میرزا علی حاکم لاهیجان تربیت می‌شود و در سال ۹۰۷ به اردبیل میرود و حکومت شیعه پدید می‌آید. بعد از شاه اسماعیل، شاه طهماسب، حکومت خود را از تبریز که مورد حمله‌ی عثمانی‌ها بود به قزوین می‌آورد و بر گلوگاه ارتباطی گیلان تسلط پیدا میکند. همزمان شاهزاده نشین مسکو، ایوان مخوف(ایوان چهارم) به مغولها حمله می‌کند و تا آستاراخان پیش می‌آید و روسیه برای اولین بار با دریای کاسپین همسایه می‌شود. بعد از این تحولات تشکیل کمپانی مسکو روابط ایران، روسیه و اروپا را بیشتر میکند که در نتیجه شاه طهماسب کوشش میکند گیلان را تحت حکومت یکپارچه خود دربیاورد که در نتیجه حکومت بیه‌پس را که در فومن بود به رشت منتقل میکند و در این زمان دو قدرت در گیلان وجود داشت که یکی مرکزش لاهیجان است که شیعه هستند و دیگری رشت که بیشتر اهل تسنن در آن ساکن بودند که البته بعدا تحت حکومت شاه طهماسب شیعه می‌شوند. درشوال سال ۱۰۰۰، شاه عباس به طور کلی گیلان را خاصه کرده و ضمیمه ایران می‌کند. لازم است تاکید شود که گیلان از نظر شکل‌گیری تنوع قومی در ایران بی‌بدیل است. در ایران جایی را نداریم که تا سال ۱۰۰۰ مستقل از حکومت مرکزی و محل رفت و آمد اقوام گوناگون بوده باشد. به دلیل انزوا از حکومت مرکزی،گیلان مورد مناسبی برای اینگونه مطالعات است. تغییرات وسیع فرهنگی در این منطقه در زمان صفویه؛ پذیرش شیعه دوازده امامی توسط حاکمان بیه‌پیش، مقاومت بی‌نتیجه‌ی حاکمان بیه‌پس، تسری مذهب تشیع درجلگه‌ی گیلان بیه پس که تا رضوان‌شهر ادامه دارد، تثبیت می‌شود. از آستارا تا رضوان‌شهر، مذهب تسنن باقی ماند. پس از سقوط صفویه، درهمان سال پطرکبیر به گیلان حمله کرده و سواحل دریای خزر و رشت را میگیرد و این شهر را برای اولین بار مرکز گیلان اعلام میکند. از سال ۱۷۲۲ تا ۱۷۳۲ میلادی گیلان تحت سلطه روسیه تزاری بوده است. هرچند پطرکبیر ۱۷۲۵ فوت میکند اما اشغال‌گری روسیه باقی میماند. رشت برای اولین بار مرکزیت واحد خودش را در تمام گیلان بدست می‌آورد و وارد دنیای جدیدی می‌شود که من در بررسی‌هایم آن را «آغاز تاریخ جدید گیلان»می‌نامم. رابینو دراین‌باره می‌نویسد: :« من نمی توانم بگویم از چه وقت تمام خطۀ گیلان برای اولین بار به حکمرانی واحد تفویض شد که در رشت رحل اقامت گزید، اما این موضوع احتمالاً در پایان سلطنت نادرشاه اتفاق افتاده است».
از نظر من حکمرانی واحد در گیلان به مرکزیت رشت، از زمان تصرف رشت توسط پطرکبیر پدید آمد و پیدایش فرهنگ مدرن گیلان نیز از همین دوره آغاز شد.اولین تحول در اداره ی گیلان بوجود امد که رشت در ان مرکزیت پیدا کرد. تحولات بعدی به دلایل ضعفقدرت مرکزی کند پیش رفت و ضرورتی برای نقش آفرینی رشت به عنوان انباشت مازاد اقتصادی بوجود نیامد تا اینکه دوتا حادثه مهم شکل گرفت که نقش مهمی در محور رشت انزلی داشت:
یکی انتخاب تهران به عنوان پایتخت در سال ۱۷۹۶ میلادی که در نزدیکی گیلان و به محور رشت- انزلی اهمیت زیاد داد، دوم جنگهای ایران و روسیه در سالهای ۱۸۱۴ تا ۱۸۲۸ و تحمیل دو قرارداد گلستان و ترکمانچای و پیمان‌های تجاری به نفع روسیه که روابط تجاری در محور قزوین- رشت، انزلی – تهران را فعالتر کرد. این دو مورد باعث شد که این محور، یک محور اساسی ارتباطی تبدیل شود. در آغاز قرن بیستم، سه نقطه تماس با تمدن غرب شکل میگیرد، یکی تهران، یکی رشت – انزلی و دیگر تبریز است. در بقیه نقاط کشور این ارتباط و تماس با غرب تقریبا یا وجود نداشت ویا بسیار ضعیف بود. یک دوره‌ی طلایی چهل ساله در گیلان وجود دارد که نقش مهمی در فرهنگ دارد، چون تا پیش از آن و تا سال ۱۰۰۰ که گیلانی‌ها مستقل بودند، چیزی به تمدن ایران اضافه نمی‌کنند. اما بعد از این دو واقعه که گفته شد، ارتباطی شکل میگیرد که امکان مسافرت آسانتر به غرب را فراهم کرد و روسها در اوایل قرن بیستم در اینجا سرمایه‌گذاری‌های بسیار کلانی کردند. یکی از سرمایه‌گذاری‌ها در مورد حمل و نقل بود که راه کالسکه‌روی انزلی، رشت، قزوین و تهران را ساختند که بعدا همین راه تبدیل به راه ماشین‌رو شد و تمام ارتباطات تجاری ایران از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۴۵ که جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد، از این مسیر بود. شبکه ریلی که از ۱۹۰۰ توسط روسها ساخته شده بود، رفتن به اروپا را آسان وارزان میکرد. انزلی و رشت به عنوان مراکز اطراق و انبارهای تجاری نیمه‌ی شمالی و بازار تهران، به مرکز بزرگ تجاری، صنعتی و فرهنگی تبدیل میشوند و رشت و انزلی به مدت ۴۰ سال دروازه‌ی اروپا نام می‌گیرد. اثرات این موقعیت طلایی؛نقش پررنگ آن در جنبش و انقلاب مشروطیت و فتح تهران و جنبش و انقلاب جنگل در گیلان و ایجاد اولین جمهوری در ایران، ایجاد نهادهای نوین آموزشی نظیر اولین مدرسه‌ی دخترانه و پسرانه، (ارمنی‌ها و قفقازی‌ها نقش بسزایی داشتند)، اولین سالن‌ها تئاتر، اولین انجمن جمعیت نسوان، خانه‌ی فرهنگ، تاسیس کتابخانه عمومی، اولین بلدیه و یکی از بزرگترین مراکز انتشار نشریات، هتل، تشکیل تجارت‌خانه‌های فرامرزی و صنایع رشت- انزلی که به گفته‌ی میلیسپو، رئیس کل مالیه‌ی ایران از ۱۳۰۱ تا ۱۳۰۶، «بندر پهلوی به صورت یک شهر صنعتی تمام عیار جلوه‌گر شده است». اولین گروه‌های احزاب در این منطقه شکل می‌گیرند، مانند حزب کمونیست که در سال ۱۲۹۹ خورشیدی در انزلی بوجود آمد.
حال ببینم بعد از این تحولات تاریخی ساختارهای قومی و مذهبی در گیلان به چه صورتی درآمده است؟ساختارهای قومی به این شکل است که اقوام تالش از آستارا تا رضوانشهر هم جلگه و هم کوهستان و از رضوانشهر تا تا نزدیکی سفیدرود تنها در نواحی کوهستانی وپایکوهی را در تصرف خود دارند. در منطقه مارلیک دیلمان قدیمی از نظر زبانی، تالش، آذری، گیلکی بیه‌پسی و گیلکی بیه‌پیشی، تات‌ها، کردها و گیلک‌ها حضور دارند.
یک گسل مذهبی جدید هم از تسنن و تشیع داریم که از خط سفید رود در دوره ی صفویه به ناحیه ای در نزدیکی رضوانشهر انتقال پیدا کرد. تالش‌ها هرجا از نظر قومی و زبانی کامل هستند، اهل تسنن هستند اما در اینجا یعنی در منطقه کوهستانی جنوب فومن و شفت اهل شیعه هستند. لازم است دو نکته را یادآوری کنیم . به طور عموم تحت تاثیر سیاست قرار نمیگیرد ویا کمتر قرار می گیرد، اما مذهب تحت تاثیر سیاست است و تواند تغییر پیدا کند. چرا که مذهب می تواند به عنوان ابزاری برای سیاست عمل کند. به همین دلیل زبان تالشی در کوهستان های جنوب فومن وحتا رشت باقی میماند اما رشت و فومن که در صفویه نقش مهم حکومتی دارند تاثیر زیادی بر مذهب نواحی کوهستانی تالش ها در کوهستان ای فومن وشفت ورشت برجای گذاشته و ان را از همسویی با نواحی شمال رضوانشهر باز می دارد. اما در منطقه‌ای که فاصله‌ی دوری از رشت و اردبیل دارد، هویت خود را حفظ میکند. یعنی بین رضوانشهر تا نزدیکی آستارا به دلیل دوری از دو مقر حکومتی گیلان و اردبیل مذهب کمترتحت تاثیر سیاست قرار میگیرد اما زبان اینطور نیست و مستقل به تداوم خود ادامه خواهدداد.

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس