غزل هنگامه ، شعری از محسن خورشیدی

khourshidi(fouman.org)1

     به بانوی غزل : سیمین بهبهانی

 

دریای طوفان خیز من ، گیسو پریشان کن

یک شب مرا تاعمق چشمان تو مهمان کن

بنشین کنار خستگی هایم دَمی باعشق

این سفره پُر باجرعه ای آب وکمی نان کن

امشب غزل هنگامه ای خاموش می نالد

باچلچراغ اشک خود ، شب را چراغان کن

یا بگذراز بیداد یا دادم زغم بستان

دردم پذیرا نیستی آن را تو درمان کن

آتش براین دل میرود ای ابر بالا دست

این سینه را سیراب ازغوغای باران کن

شور شکفتن در تو وبی حاصلی درمن

براین کویرآباد رودی باش وطغیان کن

تاکی براین آواز بی پژواک دل دادن

ای کوه غمگین،شِکوه ای ازاین وازآن کن

حالاکه بی رویای تو ، دل بسته خاکم

از چشم دنیایم درآغوش تو پنهان کن

***

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس