معرفی شاعر/ ابراهیم سحری فومنی

background-11-1024x640

ابراهیم سحری فومنی متولد ۱۳۵۹ درشهرستان فومن ازشاعران جوان وخوش قریحه این خطه هنرپرور می باشد .

شرح حال و زندگینامه اززبان شاعر :

«شاعری را از مادری اهل ذوق و پدری دنیا دیده به ارث بردم از کودکی کتاب بسیار می خواندم .شعر می خواندم و ارزوی من شاعر شدن بود
تمام بزرگان ادبیات را از همان کودکی ستایش می کردم .از ۱۱ سالگی مشق شعر می نمودم و اکنون نیز مشق شعر می کنم. شاگرد بزرگوارانی هستم که بی منت دست مرا گرفته اند و همچنان می گیرند تا اتقاق های شاعرانه برای من بیفتد.

اشعارم در هفته نامه های دنیای اطلاعات برتر، فومنات ، ومجلات سرزمین نوروز ، عطر شالیزار و دیگر جراید به چاپ می رسد .
یک مجموعه غزل و یک مجموعه رباعی در دست چاپ دارم که به زودی چاپ خواهد شد .
در انجمن های ادبی شیون فومنی فومن ، رودکی گشت ،صومعه سرا و رشت و سایر انجمن های ادبی استان گیلان شرکت نموده وفعالیت می نمایم.

برخی از اشعارم نیز از طریق وبلاگ شخصی ام قابل دسترسی می باشند».

وبلاگ شاعر:

وبلاگ ابراهیم سحری فومنی

barrinhas05

ماهم بشو، بیا که فراوان ببوسمت
یا آب شو به سمت بیابان ببوسمت

بن بست کوچه ها به دلم چنگ می زند
ای کاش رو به روی خیابان ببوسمت!

می ترسم اینکه دیر شود پس بیا که باز
فومن وَ یا که جاده سراوان ببوسمت

شهریورانه آمده ای مِهر من شوی
فرقی نمی کند که به آبان ببوسمت؟!!

آری گدای خانه ی تو بوده ام ولی
بگذار تا به سبک امیران ببوسمت

تنها که می شوم به جهنّم روانه ام
برگرد سوی قبله ی گیـــــلان ببوسمت!

barrinhas05

دیوانه شدم بس که مرا موعظه کردی
آرام و صمیمی‌نه که با تندی و سردی

هر بار زدی توپ و تشر ها به من ، انگار
تقصیر من است این که اسیر غم و دردی

خود را علناً از همه چی تبرئه کردی
مثل تو ندیدم بلدِ سفسطه، فردی

طوری همه جا تخطئه کردی که به آن جا
هر کس برسد فکر کند عاقله مَردی

از دیدِ تو سیگار کشیدن چه سخیف است
امّا حَرَجی نیست، خودت عاشقِ گَردی!

دنیای تو کوچک تر از این ها است که دیدم
تردید نکن زود از این جامعه طردی

barrinhas05

خبر رسیده دلت راهیِ سمرقند ست
بهای خال بخارایی ات بگو چند است؟!

شنیده اَم به دلت شَک نشسته، تلخ شدی
بیا به شهر غزل هام، که پُر از قند ست

نباید از دل مجروح خود بترسی، چون
دوای یک دل افسرده‌ حال، پیوند ست

بهای دوست به قدر طلا و الماس ست
خوشا به حال کسی که به مهر پا بند ست

به غم بخند و بدان که هنوز مثلِ قدیم
در این مبارزه تنها سلاح ، لبخند ست

از اتّفاق بیا راه خویش را کج کن
*”بیا که دیده به دیدارت آرزومند است”

barrinhas05

جز شعر عاشقانه، سرودن هنر نداشت
از درد نا گزیرِ زمانش خبر نداشت

مست از شراب و نشئه ی تریاک و بنگ بود
شلّیک توپ هم دَم گوشش اثر نداشت

می گفت: دکتر ادبیّات بوده و
یک مدرکِ مچاله ، ولی معتبر نداشت

پرواز _آرزوی بزرگش_، محال بود
در آسمانِ شعر و ادب بال و پَر نداشت

کیفور می شد از کف و هورای عام و حیف
در بینِ خاص زمزمه هایش ثمر نداشت

معشوقه هاش مختلف و رنگ رنگ بود
فکری به جز لذایذِ زیر کمر نداشت

شاعر نمای قصّه ی ما در حریم شعر
کاری به جز رساندنِ شرّ و ضرر نداشت

barrinhas05

معشوقه ی زیبای من، آرامم کن

آزاد از انحصارِ اُوهامم کن

مؤمن به تواَم ولی اگر شک داری

با دست خودت بگیر و اعدامم کن

barrinhas05

سیمرغ نبود و بی خبر از قاف است

شاعر نه که ایده دزد و مُحمل باف است

تحویل نگیرش اگر آمد پیشت

چون هر چه به عشقِ تو بگوید ، لاف است

barrinhas05

از عشق بگو که هم زبانی زیباست

در لحظه ی رفتنت، بمانی، زیبا ست

پاییز اگر چه فصل رنگارنگی ست

با مهر بیا که مهربانی زیبا ست

barrinhas05

افتاده به جانِ این و آن بی اخطار

تا خواب کُند هر آن که باشد بیدار

چسبیده به پیکرِ زمان، لا کردار

تا خون بِمَکد، باد کند زالو وار

barrinhas05

ما را همه، از پیکره ی خویش بدان

بی هول و وَلا شعر بگو، شعر بخوان

شب می گذرد بدون استثنا، پس

شاعر، به رسالت ات بپرداز و بمان

barrinhas05

از ساده دلی‌ش بر سرش رفت کلاه

خورشید خودش بود که‌بخشید به ماه

هر بار به خوشه‌های ممنوعه رسید

مشتاق شد و پرید… از چاله به چاه

barrinhas05

ببین که خسته ی راهم ، کمی به فکرم باش
هلاکِ ورطه ی آهم ، کمی به فکرم باش

طلب ندارم از این دوستانِ تحمیلی
که شُسته اَند گناهم ، کمی به فکرم باش

به کفرِ دینِ خودم مبتلا شدم حالا
وَ بی شفیع و پناهم ، کمی به فکرم باش

کسی نگفت که افتاده را لگد نزنی؟!
کنون که لنگِ نگاهم ، کمی به فکرم باش

به قرصِ ماه تو محتاج بوده اَم یک عمر
نظر نکرده ی ماهم!! کمی به فکرم باش

***

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس