معرفی شاعر/ زهرا موسی پور فومنی

Backgrounds_Green_background_035594_

زهرا موسی پور فومنی از شاعران جوان وخوش آتیه شهرفومن است ایشان فارغ التحصیل رشته ادبیات فارسی از دانشگاه گیلان می باشد .اولین مجموعه سروده های این شاعر در قالب غزل با نام « خواب بی تعبیر» به تازگی چاپ ومنتشرگردیده است.

زندگینامه از زبان شاعر:

متولّد ۱۳۵۹ در گیلان (فومن)و دارای یک فرزند دختر هستم.

دانش آموخته ی رشته ی زبان و ادبیّات فارسی در مقطع کارشناسی از دانشگاه گیلان.

در دوران راهنمایی استعدادم در شعر توسط دبیر ادبیّاتم آقای “داوود دولت دوست” به من شناسانده شد و گاه گاهی طبع آزمایی انجام می دادم.

در دانشگاه زیر نظر استادانم از جمله “دکتر محمدکاظم یوسف پور” ،”دکتر عباس خائفی” ، “دکتر علیرضا نیکویی” و “دکتر گیتی تجربه کار” به مطالعه ی اشعار شاعران کلاسیک و جدید می پرداختم و عروض و قافیه را از مرحوم دکتر “غلامرضا رحمدل” آموختم، اما غالبا اشعارم به سبک آزاد بودند.

تا این که در پاییز ۱۳۹۳ با اشعار “دکتر مهدی موسوی” آشنا شدم و با تشویق و راهنمایی های ایشان، سرودن شعر در قالب های کلاسیک به فارسی و فولکلورِ گیلان را به طور فنّی آغاز کردم.به سرودن شعر در قالب های رباعی، غزل، چهار پاره، دو بیتی، مثنوی، مرکّب حرکت، نیمایی و گاهی ترانه، علاقه دارم.

امیدوارم به لطف پروردگار و در آینده ی نزدیک مجموعه ی اشعارم در قالب های غزل، رباعی، دو بیتی، چهارپاره، مرکّب حرکت را به چاپ برسانم.

در حال حاضر اشعارم در سایت های تخصّصی شعر مانندِ shereno.com و danehayedor.com و وبسایت رسمی خودم zahramoosapoor.ir منتشر می شود.

همچنین شعر هایم به فارسی، گیلکی و تالشی در هفته نامه های “۴ دِی” و “آزاد اندیشان” و” نشریه ی “سرزمین نوروز” و “شریف” به چاپ می رسند.با آرزوی شکوفایی هر چه بیشتر شعر و شاعران کشورم.

ارتباط با شاعر:

تلگرام :  zahramoosapoor@

اینستاگرام:  zahra_moosapoor_foumani

وبلاگ :  www.zahramoosapour.blogfa.com

vasat7

زیبای من، بدون تو دنیا قشنگ نیست
بر صورتِ نَشُسته ی گُل، آب و رنگ نیست

حتّی دل پرنده ی زندانی قفس
دیگر برای لذّتِ پرواز تنگ نیست

با بودنِ تو هیچ زمان در جهانِ ما
بین قبیله ها، تَبِ واگیرِ جنگ نیست

عاشق‌شدن، به یُمنِ حضورت در این‌دیار
دیگر برای پیر و جوان عار و ننگ نیست

حل می شود تمامِ مسایل به لطفِ عشق
در پیشِ پای عاشق دیوانه، سنگ نیست

از بین می رود همه جا، لُکنتِ صدا
وَاللّه کارِ شاعر و خواننده لَنگ نیست

زیبای من، بیا که پس از انقلابِ تو
هرگز صَلاحِ مملکتی در تفنگ نیست

vasat7

نِشایِ خاکِ کویری، ثمر نداری که
از اتّفاقِ شکفتن خبر نداری که

کمی به دُور و بَرَت در ادامه، دقّت کن
میان جمجمه اَت مغز خَر نداری که

خیال کرده دلت می رسانی‌اش تا اوج
توهّم است. همین… بال و پر نداری که

به بادِ فحش گرفتی تمامِ عالم را
به قولِ مردم کوچه: پدر نداری که

شنیده ای همه از دست تو گِله‌مندند؟
چه پرسشِ عبثی! گوشِ کر نداری که

هوایِ جنگیدن با دل مرا کردی
میانِ ارتش خود یک نفر نداری که!

همیشه گفتی، ذاتاً شبیه کبریتی
علامت ثبتِ [بی خطر] نداری که

vasat7

خیال کرده اگر تکّه‌پاره ام بکند
سیاه، چون تَنِ چای بهاره ام بکند

درون قوریِ چینی مرا بجوشاند
بدل به قطره ی تلخِ عُصاره ام بکند

میان جسمِ غریبی دمیده روحم را،
دچار واژه ی پوچِ دوباره ام بکند*

بگیرد از سرِ لج، نبضِ اختیارم را
خودش به شیوه ی جبری، اداره اَم بکند

بهشت‌ بر من از اصرارِ او، حرام شود
به سمتِ آتشِ دوزخ، اشاره ام بکند…

[نمی رود به فنا ذرّه ای از ایمانم.]
چه‌خوب می شد اگر، استخاره اَم بکند!

vasat7

شبیه کوره ی آدم پزی‌ است آغوش‌اَت
چه داغ و پُر قَلَیان است چایِ دَم‌نوش‌اَت

بخوان به سبکِ خودت، دل‌نوشته هایت را
برام قابل درک است شعرِ خود جوش‌اَت

تو را پدیده ی این قرن می شناسم ، پس
نمی کنم سرِ سوزن تعجّب از هوش‌اَت

یکی دو تا غزل و مثنوی که کافی نیست
بدان که بارِ ادب، باز هست بر دوش‌اَت

پُر از حرارت و نوری، خدا کند، نکند
گذشتِ ثانیه ها، مثل شمع خاموش‌ات

vasat7

باید که از تو درس بیاموزیم
از تو که ادّعات نشد هرگز
بُت بی شمار بود در اطرافَ‌ت
امّا یکی، خُدات نشد هرگز

باید که از تو درس بیاموزیم
از تو که در مِحاقِ خطر بودی
گاهی به زیر بارش صد ها تیر
یا روی مینِ ضدّ نفر بودی

از تو که عاشقانه به معبودت
حینِ بلا، بلند بَلی گفتی
در عصر انحرافِ عدالت از
اجرای راه‌کارِ علی گفتی

باید که از تو درس بیاموزند
آنان که در عمل، همگی لَنگ اَند
با حرفِ خشک و خالیِ‌شان قطعاً
بر تار و پود مامِ و‌طن ننگ اند

باید که از تو درس بیاموزند
آنان که از زمانه عقب هستند
کُند اَند و تا حدودِ زیادی تند
بعضاً دچارِ تیکِ عصب هستند

باید که از تو درس بیاموزند
از تو که اعتبارِ ادب بودی
اسطوره ی مقاومتِ روز و
راز و نیازِ خلوتِ شب بودی

vasat7

خودم ، نخواسته اَم از عَدَم جدا بشوم
به روی این کُره، [ساکن‌در ابتدا] بشوم

مرا بدونِ رضایت وجود بخشیدند
که پشتِ هم به تبِ سرد مبتلا بشوم

کسی شبیهِ خودم هم، نیافتم هرگز
که با پدیده ی [دل بستن] آشنا بشوم

چنان مسیح ، مجرّد به لا مکان نَروم
یکی نباشم و بی آینه ، دو تا بشوم!

مرا به «کُنْ فَیَکونی»… حیات دادند و
سبب شدند که با جمله ای⇧، فنا بشوم

بدون این که بخواهم، به خانه ای ابدی
توسّطِ مَلَک المَوت، جا به جا بشوم…

دلم ، نخواه که آرامشم دهم با قرص*
نگو بَنا شده پا سوزِ اِگزما بشوم!

vasat7

به عاشقانه سرودن، تو عادتم دادی
برای وسوسه کردن  جسارتم دادی

سکون،  تمامِ مرا کرده بود مردابی
به سمت آبیِ دریا    تو حَرْکتم دادی

دچارِ وحشت از اعلامِ جنگِ شب نشدم
در این مبارزه  وقتی شجاعتم دادی

نداشت  فرصت پرواز ذهن خسته ی من
برای اوج گرفتن   تو مُهلتم دادی

نداشت رنگِ خدا زندگی‌م. ممنونم
که با مشاوره حسّ عبادتم دادی

نبودم اهل نظر دادن و گَمانه زدن
تو در تداومِ هستی، دخالتم دادی

نمی کنم به همین سادگی رهایت، عشق
خودت به موعظه، درسِ سماجتم دادی

vasat7

برف را از پشتِ بام بی کسان پارو کنید
آمده روز مبادا  ، سکّه ها را رو کنید

معجزه هرگز نمی افتد در این قرن اتّفاق
با محبّت قلب های خلق را ⇦جادو⇨ کنید

کلبه ی درویشی مردم ندارد رونقی
یَأس را از روی موکِت_کهنه ها* جارو کنید

ریّه ها را پُر کنید از مولِ اکسیژن وَ بعد
عاشقانه، عطرِ ریحان های تَر را بو کنید…

راستی رنج و عذاب زندگی تقصیر کیست؟
بندگان را با  خدا ، یک لحظه رو در رو کنید!

بحث های فلسفی دیگر نمی آید به کار
پس حقایق را به طور تجربی  وا گو کنید

vasat7

ما با ‌سکوتِ سردِ خدا، هم‌صدا شدیم
از توده های مردم  زخمی جدا شدیم

در گیرِ فوبیای عجیب و کُشنده ای
از چشمْ ‌غُرّه های شبی وَهم‌زا شدیم

موضوع شعرمان همه شد عشق و کشک و هیچ
هم مَشربِ جماعتِ بی اعتنا شدیم

کف زد برای لُکنت‌مان روزگار و بعد
قربانیِ قضاوتِ نا اهل‌ها شدیم

بازنده ی مبارزه ی جبر و اختیار
معصوم چون فرشته، در این ماجرا شدیم

پاییز زردِ ما به زمستان کشید و حیف
بهمن سقوط کرد و به زیرش فنا شدیم

فرشی نفیس بود و پُر از نقش ذهن‌مان
امّا به پای جبرِ زمان نخ‌نما شدیم

از ایده آل‌هات نزن حرف و فکر کن
کم نیست خفّتی که به آن مبتلا شدیم؟!

vasat7

گاهی اگر به دوست ببازی گناه نیست
بعدش به این نتیجه بنازی گناه نیست

حتّی اگر شبی نرسد از لجِ خدا
پیشانی اَت به مُهرِ نمازی، گناه نیست

یا جای بنز با مُوتُوری کهنه، سال ها
بر جاده های خسته بتازی گناه نیست

حتّی بر آن عروس فقیری که با خودش
هرگز نداشت هیچ جهازی، گناه نیست

شاعر اگر شدی به میان سروده اَت
یک اصطلاحِ تازه بسازی گناه نیست

هم‌صحبتت شود در و دیوار خانه و
سرگرمی اَت فضای مجازی، گناه نیست

یا غبطه بر دو شاعرِ مشهور نُو گَرا:
قربانیانِ حاشیه سازی، گناه نیست

عاشق شوی، ولی نرسد دست تو به او
باشی به یک معاشقه راضی گناه نیست.

با این که توی ذوق جماعت زدن، بد است
گاهی اگر غلط بِنَوازی   گناه نیست

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس