معرفی شاعر/ ساجده جبارپورماسوله

jabbarpour4322

ساجده جبارپور ماسوله

متولد رشت- ساکن تهران

تولد   :  ۱۳۶۹/۱۰/۴

کتاب : «حرف بی ربط » انتشارات نیماژ

دانشجوی حقوق بین الملل دانشگاه تهران

دارنده سرو بلورین هفتمین جشنواره بین المللی شعر فجر

ارتباط:

تلگرام      :   https://telegram.me/s_jabbarpour

اینستاگرامhttps://www.instagram.com/sajedeh_jabbarpour/

وبلاگ      :   لبخندهام پر زده با بادبادکم

vasat98_

بگو دنیا به بار بی کسی هایم بیفزاید

به چشمان سیاهم گریه ی مستانه می آید

کدامین میوه ی ممنوعه در دامان من افتاد

که جای شعر حوّایی درونم درد می زاید

شبی دیوانه ای با چشم هایش جادویم کرده

بیاور باطل السحری که بخت تیره بگشاید

دعایم بی اثر شد، جانماز از بغض من تر شد

سرم این روزها بیهوده دارد مهر می ساید

پر از زخم م برای بردنم راهی بیاب ای مرگ!

مداوای تو شاید ذرّه ای خوبم کند شاید

vasat98_

ای اولین بهانه عمرم بهار من

ماهی سرخ سفره ی من سبزه زار من

دی را چکار با تب و تاب بهار تو

اصلا” چطور می شوی اینگونه یار من؟

اینگونه که ازاین همه غم رنج می کشم

وقتی ترک ترک شده قلب انار من

شاید تویی همان که ازاین جاده می رسد

آن شاهزاده ای که برای فرار من-

از روز های سبز بهارش گذشته تا

یک عمر را سیاه کند در کنار من

کافی ست اینکه در رگ تو عشق می طپد

کافی ست اینکه بوده دلت بی قرار من

تنها بیا و حال من خسته را بپرس

گاهی به قدر فاتحه ای بر مزار من!

vasat98_

دیروز از قبیله جدا شد امروز خانواده ندارد
باید کجای شهر بگرید اینجا امامزاده ندارد

اینجا نماز صبح سپیدار از بس غریب مانده شکسته ست
آواز بی غروب قناری در شهر استفاده ندارد

در حصر دود ماه جهان گم، در بوق ها صدای اذان گم
آدم دلش اگر که بگیرد یک دلخوشی ساده ندارد

یک عده از تبار غرور و … یک عده دور مانده و کور و…
شاهی سوار تخت روانش، کاری به این پیاده ندارد

#

باید کجای شهر بگرید؟ ، چشمی که بازنیست ببیند
زنجیر کرده بغض خودش را دیگر ولی اراده ندارد…

vasat98_

هرروز از خود می زنم بیرون

کفشم به منزل باز می گردد

دل را به دریا می زنم اما

   نعشم به ساحل باز می گردد

 بهتر که نام زندگی را جنگ بگذارم

vasat98_

مثل برخورد نگاهم با نگاهی مهربان

حرف هایی که نمی آید کنارش بر زبان

مثل بوی تند نارنج است در بازار رشت

رقص پای دختری با تق و تق مسگران

عشق هرجایی‌ست، هر جایی دچارم می‌کند

دل به هر جا می‌برم از عشق می‌گیرد نشان

دختری آوازه خوانم بین نوروز مزار*

یا زنی دیوانه‌ام در کوچه‌های اصفهان

بی قرارم مثل ماهی قرمزِ تنگِ بلور

جز سکوت آبی‌ام حرفی ندارم بر زبان

عاقبت رودی مرا با خود به دریا می‌برد

باز با قلّاب ماهی‌گیری‌ات «من» را بخوان!

vasat98_

تکه ای ماه بود انگاری ، پدرت بوی آسمان می داد

با وضو می نشست توی حیاط ، صبر میکرد تا اذان می داد

لا الهصداش می لرزید ، اشهدش را بلند تر میخواند

با همان دست های بی دستی، خانه را مشق آب ونان می داد

گرچه…گاهی که ماه کامل بود، وجنون در نگاه ساحل بود

تن دریا که موج می انداخت…پدرت پیرتر نشان می داد

***

«ملک الناس و یا اله الناس»«بچه ها رو زدننیاعبّاس»

«داره خمپاره میزنهبرگرد»پدرت ذره ذره جان می داد

***

دیشب از کهکشان ستاره چکید …،زندگی روی دیگرش را دید

از سر شاخه یا کریم پریدخانه هم بوی ناگهان می داد

زن همسایه مهربان شده بود، بر سرت خاک سرد می پاشید

گریه هایت بلند تر می شد ، سوژه ای دست نوحه خوان می داد

vasat98_

فرمان بده پیغمبر اعجاز برقصم

در چشم چهل رند نظر باز برقصم

تو تار، دوتاری و سه تاری و سماعی

باشور بخوان گوشه ی شهناز برقصم

نه دف د د دف …نای نی و عود بیاور

تا یاد بگیرم که به هر ساز برقصم

با دامن پرچین خودم چــــرخ…بچرخم

قلیان بکشی…قل بزنی…باز برقصم

با تن ت ت تن تن ت ت تن شور بگیرم

هی سکّه ی زرکوب بیانداز به رقصم

از  داغی خرماپز اهواز بیایم 

در مستی میخانه ی شیراز برقصم

دیوانه که از حکم وجزا ترس ندارد

مطرب تو بزن باز از آغاز برقصم!

vasat98_

روپوش مشکی ، کفش مشکی،روسری آبی

هربار میگفتی : چه رنگ محشری….آبی

در خانه ات درقاب های روی دیوارت

در عکس ها لبخند می زد دختری آبی

هرروز با طرح جدیدی می فرستادم

با نامه هایم بوسه را با جوهری آبی

غافل ازاینکه آخرش آرام میمیرد

در بین مرداب دلت نیلوفری آبی

***

حالا کنارم نیستی زندانی ام کردند

دریک اتاق سرد وکوچک با دری آبی

با قرص های خواب هم تا صبح بیدارم

تو بی خیال دختری آرام میخوابی

vasat98_

من میرسم به لحظه ی آخر که نیستی…

با بغض های ممتد دیگر که نیستی…

هر شیشه نام درد مرا گریه میکند

از شیشه های پنجره کمتر که نیستی 

هی پشت هم نگو که مرا درک میکنی

یک رنگ هم شویم تو دختر که نیستی

با قرص های صورتی اعصاب میخورم

این روزهای دلهره آور که نیستی

زل میزنم به جایی و تنها نشسته ام

در چارچوب کهنه ی این در که نیستی…

پشت سرم تمام محل حرف میزنند

بگذار بگذریم….چه بهتر که نیستی!

vasat98_

چگونه در بدنم کشته ای زمستان را

که داغ کرده تبم فصل برف وباران را

بگو به باد که موهات را نرقصاند

دلم قرار ندارد سری پریشان را

منی که طایفه ام “عالمان دین بودند”*

کشانده ام به جنون کوچه های گیلان را

دو چشم قهوه ای پرشراب میخواهم

که پر کنند برایم دو نیم لیوان را

کجاست زرگر این قصّه تا به قصر آید؟

نشان دهد به طبیبان طریق درمان را*

تمام نام تو است این اگر که کشف کنند

حروف پخش شده لابه لای هذیان را

مرا که آدمم و دل به سینه دارم هیچ!

نگاه گرم تو سوزانده هر گلستان را

هوای شعر ،کمی آتش ست در دهنم

اگر به دیدن من آمدی بگیر آن را…

vasat98_

باز باران نشسته در چشمم ، باز آرایشم به هم خورده ست

طالعم مطلع پریشانی ست، سرنوشتم به غم رقم خورده ست

خنده هایم به بایگانی رفت ، بوسه هایم به بی نشانی رفت

تپش قلبم از غمی جاریست ، بر لبم مهر متّهم خورده ست

گاه آتش زدند و دود شدم ، گاه با ضربه ای کبود شدم

گوشوارم کشیده شد، تاریخ بر سر کشتنم قسم خورده ست

زهر در جام ، دشنه در سینی ، پشت هم اتفاق میچینی

زندگی! این کسی که میبینی ، از شراب امید کم خورده ست

پدرم با تفنگ می آید ، مادرم بغض تازه می زاید

می خزد درسکوت انباری، ناله ی دختری که سم خورده ست!

vasat98_

دو نیم دور از هم تا ابد جدا دو نفر…

همیشه زل زده به میز کافه ها دو نفر…

قرارشان شده یک دم به صرف آه و نگاه

چقدر تاب بیارند تا کجا دو نفر…؟

چطور از دل هر کوچه پاک خواهد شد

غروب های زمستان، دو ردّ پا ،دو نفر؟

دو ابر باران زا زیر چتر هم خیس اند

در این هوای گرفته چه بی هوا دو نفر_

همیشه از خودشان بین گریه می پرسند

چه چیز فاصله انداخت بین ما دو نفر؟!

[و شاید مربع]

چهار برج کج از چشم کوچه زد بیرون

چهل چروک نشست و گذشت تا دونفر_

پس از هزار و چهل سال غم در این میدان

کنار هم بنشینند با عصا _دونفر_

و بعد در دل حسّی جدید حل بشوند

کسی نفهمد که یک تن اند یا دونفر!

vasat98_

چندی ست که چشمم به نگاه تو دخیل است

آوازه ی من موجب رسوایی ایل است

 ای قامت تو سرو تر از حد تماشا

توصیف من از قامت تو بحر طویل است

کوچکتر از آنم که نگاهی کنم اما

زل میزنم و آهی و …خرما به نخیل است

در کاسه دریوزگی ام بوسه بیانداز

ای بشکند آن دست که در عشق بخیل است

چون باد به هر بادیه گم کرده ی راهم

چشمان تو انگار که مصباح سبیل است

بعد از تو چه عشقی و چه شعری و چه شوری

دردی ست دراین سینه که بسیار ثقیل است

با عشق بمیران و دراین داغ نسوزان

در سینه ی تو آتش اعجاز خلیل است…

vasat98_

79683083352902668442  untitledererrewwrere  877777766

77876544555787898  788999987  untitled6655555444

untitled55544555678989  untitled556789098656  untitled44555

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس