معرفی شاعر / محمدفرخ طلب فومنی

m-farrokhtalab2

محمد فرخ طلب فومنی
شاعر و ترانه سرا
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
کاردان رایانه

 

ارتباط با شاعر:

فیس بوک:  m.farrokhtalab
اینستاگرام: mohammadfarrokhtalab
کانال اشعار:telegram.me/mohammadfarrokhtalab1

 

گزیده اشعاری از این شاعر خوش قریحه فومنی :

درون خنده ی خود گوئیا غمی دارد

شبیه ابر تصاویر درهمی دارد

 

خطوط چهره ی او حرف می زند با من

شنیدنی ست ولی خط مبهمی دارد

 

چه خوب می شد اگر در جهان او بودم

چه حال خوب و قشنگی! چه عالمی دارد!

 

مسیح من شده و نور بر دلم پاشید

چه کرد با من بی جان؟ عجب دمی دارد!

 

میان حرف زدن هاش غرق خواهم شد

زبان او چو مزامیر، زمزمی دارد

 

چو رود کوچکی ام در هوای او اما

به رغم جاذبه اش سد محکمی دارد

vasat98_

در کنارت نیستم اما فراموشم نکن

خط نکش بر خاطراتم گنگ و مغشوشم نکن

در نگاهت اصفهان و در تنت شیراز هست

در تماشای جهان حیران و مدهوشم نکن

داغ داغم! بی نیاز هیزم و کبریت ها

اینقدر آتش نسوزان! نقطه ی جوشم نکن!

لحظه ی آخر فقط محکم در آغوشم بگیر

اینکه خواهی رفت را آویزه ی گوشم نکن

پیش خورشید نگاهت یک چراغ کوچکم

من خودم آهسته خواهم سوخت، خاموشم نکن

vasat98_

تقدیم به حضرت زهرا سلام الله علیها

خمیده قامت او، ماه را کمان بکشید

به جای زخمی بازوش ارغوان بکشید

گلی که باغ و بهار از وجود او سبز است

اگر تکیده شده، باز هم جوان بکشید

به هر کجا که نظر کرده است، آنجا را

شبیه آبی چشمانش آسمان بکشید

پس از زیارت او، رودهای کوچک را

بزرگ و ژرف چو دریای بی کران بکشید

سرآمدِ همه خلق است و یک تنه او را

ستون محکم و دارنده ی جهان بکشید

مدال عشق علی را به سینه اش دارد

از او شمایل درخورد قهرمان بکشید

مسیر خانه ی زهرا مسیر خوبی هاست

برای دیدن او راه بی نشان بکشید

vasat98_

با دیدن یک اشاره بر می گردم

با یک دل پاره پاره بر می گردم

من کفتر جلدم و خیالت راحت

هرجا بروم دوباره بر می گردم

vasat98_

عمری ست که در حسرت اقیانوسم

در برکه ی کوچک خودم محبوسم

قسمت نشده پیش تو باشم، اما

از دور رخ ماه تو را می بوسم

vasat98_

یک سینه پر از نذر و نیاز آوردم

رویِ تو حساب ویژه ای وا کردم

یا ضامن آهو! تو به دادم نرسی

باید به درون لاک خود برگردم

vasat98_

جا مانده از او خاطره هایی ابری

آرام تر از بغض هوایی ابری

ما نحوه ی باریدن مان یکسان است

هر روز در آغوش خدایی ابری

vasat98_

در گوشه کنار این جهان بوی شماست

دریائی و پل های جهان سوی شماست

من غرق شدم وقت عبور از دلتان

انگشت تمام شاهدان سوی شماست

vasat98_

دل که بگیرد به تو سر می زنم
بال در آورده و پر می زنم
شوق تو انگار خودِ آتش است
بی سر و پا سوی خطر می زنم
آبی معصوم تو را موج موج
بر تن دریای خزر می زنم
گنبد فیروزه ایت را خودم
حکم دهی آجر زر می زنم
چون به جمال تو منور شده
توی حرم بوسه به در می زنم
حضرت گل محض تماشای توست
دور و برت چرخ اگر می زنم
در تب و تابم بروم سمت خم
قم به خراسان و خراسان به قم
از ته دل حضرت سلطان سلام
ضامن مانائی ایران سلام
ما بخدا کوفه صفت نیستیم
پای تولای تو می ایستیم
لذت دیدار تو شوق آور است
پیش تو احوال همه بهتر است
زلف بیفشان که مداوا شویم
مایه ی اعجاب اطبا شویم
کل جهان خاک در کوی توست
گل متولد شده از روی توست
چشم به اعمال بد ما ببند
حاجت ما خنده ات آقا بخند
مشهد ما شمس و قَمَر هم، قُم است
عرش در این فاصله سر در گم است
از سر تان هر چه بدی دور باد
چشم حسودان همگی کور باد

vasat98_

همه ی خوبی عشقت به همین شور و شر است

جان به قربان تو این پیشکشی مختصر است

دست چنگیز به خون همه ی خلق عجین

چشم های تو ولی از همه خون ریز تر است

گرز و شمشیر ندارد اثری بر تن من

اخم جانسوز تو اما به دلم کارگر است

خواستم گم بشوم تا بروی از فکرم

غافل از اینکه خیالت همه جا همسفر است

به که عارض بشوم؟ اینکه تفِ سربالاست

پیش تو قاضی بیچاره خودش کور و کر است

تا به کی با تو بسازیم و بسوزیم عزیز

بُرو یک گوش تو دروازه و یک گوش در است

vasat98_

رود باید که چو گیسوی تو جاری باشد

عشق مانند لبان تو اناری باشد

 تا جهان باز بتابد رخ زیبای تو را

واجب است از همه سو آینه کاری باشد

 سینه ات بستر گرمی ست و ای کاش دمی

پیش تو فرصت اندوه گساری باشد

 بس که از عشق تو لرزید دلم، موجب شد

روح من مبتکر لرزه نگاری باشد 

سوزن عقل سزاوار نخ عشق تو نیست

تنگ چشم ست و چه بهتر به کناری باشد

 بی تو هر شب دل من شام غریبان دارد

مثل یک تکیه که در گریه و زاری باشد!

 گوش بسپار به هر زمزمه حتی اگر آن

نغمه ی نارس یک جوجه قناری باشد

 زخم از سوی تو مانند عسل شیرین است

زخم می خواهم از آن نوع که کاری باشد

 من نه تنها، که همه غرق نگاهت شده اند

کیست آنکس که از این موج، فراری باشد

 ثروتی بیشتر از عشق تو در عالم نیست

گرچه این حرف برای تو شعاری باشد

 زندگی با تو قشنگ است و همه روز خدا

می شود چون گل روی تو بهاری باشد

vasat98_

 برخیز از جا لشکری باقی نمانده

ای پهلوان جنگاوری باقی نمانده

جان تو و جان حسین و جان زهرا

جز بازوانت یاوری باقی نمانده

مگذار بر هم چشم های روشنت را

جز آن امید دیگری باقی نمانده

لختی بمان ای یل، برای اهل خیمه

جز شانه هایت سنگری باقی نمانده

رفتی و از آن قامت رعنا به غیر از

بی دست و خونین پیکری باقی نمانده

خون می چکد از گوشه ی لب هات عباس

بس کن برادر ساغری باقی نمانده

بعد از تو آتش بود و آتش بود و آتش

از خیمه ها خاکستری باقی نمانده

از تن در آوردند و از انگشت بردند

پیراهن و انگشتری باقی نمانده

بر جان مولایت هزاران زخم گل کرد

دیگر گمانم خنجری باقی نمانده

حالا شبیه تو به خون غلطیده اما

بر پیکرش حتی سری باقی نمانده

ای کاش می شد بیش از این ها می نوشتم

 اما برایم جوهری باقی نمانده

این درد را باید تحمل کرد؛ دیگر

چیزی به روز داوری باقی نمانده

 

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس