معرفی کتاب «به جرم شعر» / علی حاجتیان فومنی

1434855661_23

مولف: علی حاجتیان فومنی

ناشر کتاب : سوره مهر

نوع جلد: جلد نرم

قطع: رقعی

سال نشر: ۱۳۸۸

شمارگان: ۲۲۰۰

چاپ جاری: ۱

تعداد صفحات: ۱۴۶

شابک:۹۷۸-۹۶۴-۵۰۶-۶۳۹-۸

22865_600_800

 

معرفی کتاب

مجموعه «به جرم شعر» سروده ‏های علی حاجتیان فومنی را اگر در یک قاب بخواهیم تعریف کنیم، مجموعه‏ ای با شعرهایی آرام و معتدل بهترین تصویری است که در این قاب می‏ تواند برای شکل گرفتن این تعریف نقش ببندد. شعرهایی آرام که زبان آن ها نیز در تعادلی میان یک زبان فخیم رسمی و زبان معمول کاربردی امروزی شکل و قوام یافته است. این تعادل و میانه روی را می توان در کاربرد بین عناصر مختلف شعر مثل عاطفه و تخیل، تکنیک هایی مثل عینیت گرایی و ذهنیت گرایی و همچنین در گستره محتوا بین سنت و تجدد و شعر عاشقانه و متعهدانه به وضوح مشاهده کرد و آن را الگویی برای دیگر شاعران جوان دانست. علی حاجتیان شاعر عاشقانه ‏سرایی است. عاشقانه ‏هایی نرم و آرام با اندوهی ملایم و دلنشین. شعرهای حاجتیان چندان در پی هیاهو و خودنمایی نیستند، آرام ‏اند و بی ‏ادعا، و می‏ شود فهمید که شاعر آنها را بدون تقلا و بیشتر برای دل خود سروده است. می‏ شود فهمید که شاعر چندان دغدغه پسند این و آن را ندارد و همین امر او را با کلمات صمیمی و بی ‏تعارف ساخته است. این شاخصه و هم چنین مطلع‏ های درخشان شعرهای وی، ثابت می‏ کند که او یک شاعر فطری و شعرهایش بیشتر جوششی است. این مجموعه ویژگی مهم دیگر هم دارد و آن جسارت طبع آزمایی شاعر در وزن های مختلف است.

 

گزیده هایی ازاین مجموعه :

وقتی که عاشقم به سفر فکر می کنم
عاقل که می شوم، به خطر فکر می کنم

ابری است آسمان دلم بی تو هر غروب
حالا فقط به دیده تر فکر می کنم

عمری است در اتاق تهی با خیال خویش
با چشم های مانده به در فکر می کنم

یلداست بخت من به بلندای زندگی

بیهوده در شبم به سحر فکر می کنم

فنجان قهوه حاضر و آماده روی میز
دارم به تو – به تنگ شکر – فکر می کنم

 

vasat98_

نگاه خسته من ! فرصت تماشا نیست

نگو که بود؟ چه شد؟ فکرکن که حالا نیست

قرار قبلی ما کوچه اقاقی بود

به پای شوق رسیدم…دیدم آنجا نیست .

به هرطرف ، به زوایای کوچه پیچیدم

به هرطرف چونسیمی وزیدم اما نیست

به قطره ای لب این باغ تر نخواهد شد

اگر چه هیمنه ی ابرها زمستانیست

سخاوت در و مرجان ز برکه چشم مدار

که تنگ مختصر برکه ، جای دریا نیست

* * *

به بید تکیه زدم – جای شانه اش خالی –

چقدرحال وهوای دو چشم بارانیست

دوباره قهوه تقدیر تلخ و نوشیدن

نگرد! تنگ شکر درحوالی ما نیست

vasat98_

پیرم اگرچه با تو جوانم برای تو

هر روز هفته دل نگرانم برای تو

شنبه سکوت تلخ، پر از وهم و جستجو

یکشنبه مثل باد وزانم برای تو

روز دوشنبه پیرهنم رنگ دیگری ست

خاکستری نشسته به جانم برای تو

روز سه شنبه عاشقی ام تازه می شود

تا یک دهن ترانه بخوانم برای تو

روز چهارشنبه جنون، درد، بی کسی

در بی بهار خویش خزانم برای تو…

تا پنجشنبه ها که کنار توام و شعر

پر می کشد ز باغ لبانم برای تو

لم می دهم کنار تو در عصر جمعه ای

یعنی بمان که با تو بمانم برای تو

روز و شبم ز خواب و خیال تو پر شده است

هر روز هفته دل نگرانم برای تو

vasat98_

به قهر، در به در بوی سیبمان کردی

به مهر، یک دل عاشق نصیبمان کردی

به جرم شعر، دم عیسوی که با ما بود

به جلجتای جنون بر صلیبمان کردی

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس