نقدو بررسی رمان عشق و ایده اثرجمشید رمضان زاده

naqd

عشق را بگیر، ایده را پس بزن

پژمان خلیل زاده / آقای جمشید رمضان زاده یکی از دوستان متفکر و با اندیشه ی بنده است که چند سالی است از نزدیک ایشان را می شناسم و بارها با هم گفت و شنود داشته ایم، از بحث های فلسفی و ادبی گرفته تا مسائل سیاسی. اما اکنون باید تعارف ها را کنار گذاشت و به طور جدی به مسئله ی تحلیل و نقد کتاب جدیدش بپردازیم چون اساساً یک اثر با اینکه مولفی دارد اما در حیطه ی نقادی، باید اثر را جدا از موثر دید و به کنکاشت آن پرداخت و با نگاهی باز و بدون اغماض و اغراق، نقد را جاری کرد.
در طول تاریخ هنر، ثابت شده است که مدیوم نقد پا به پای آثار هنری گام بر می دارد و همانطور که یک اثری هنری خلق می شود(حال می خواهد نقاشی باشد و یا موسیقی، تئاتر، سینما و….) پس از تثبیتش، پدیده ای به نام نقد و منتقد وارد میدان شده تا با مدیوم خویش، به کنکاشت بپردازد و چنین عملی بسیار مهم تلقی می گردد، چون هیچ اثر هنری ای بدون نقد وارد تاریخ نمی شود و ماندگاری اش تا حدودی، التزام به این مدیوم مهم است. برای مثال اگر جان میلتون نبود امروز شکسپیر چنین عظمتی در معبد پانتئون هنر نداشت چون اساساً بررسی ها و نقدهای موشکافانه ی میلتون باعث شد که شکسپیر هنرش بسیار جدی تر و عمیق تر خوانش شود و این سخن به این معنا نیست که آثار این بزرگمرد تاریخ هنر، اثرگذاری ندارد، خیر، بلکه تجزیه و تحلیل های منتقد، برای آشنایی بهتر و عمیق تر با یک پدیده ی هنری، درب تازه ای به روی مخاطب می گشاید و اثر را از سوبژکتیو به ابژه تبدیل می نماید. اساساً نقد یک مدیوم ابژکتیو است و با خودآگاه آدمی سر و کار دارد اما ذات هنر سوبزکتیو می باشد و در ناخودآگاه جریان پیدا می کند و در این بین با یک رابطه ی دیالکتیکی بین این دو، سنتزی به نام خوانش درست با استدلال، پدید می آید که وجهه مهمی از درک درست از هنر محسوب می شود.
اما در اینجا باید ذکر کرد که نقد از سلیقه ی شخصی نشات گرفته و مربوط به جهان خودآگاه و در پس آن، ناخودآگاه فرد منتقد می باشد که با دانش و منطق، تعاملی دو سویه دارد. به همین دلیل است که همیشه نقدها با هم متفاوت هستند و اگر زمانی نقدی تند بر یک اثر وارد می شود، نباید آن را حمله به مولف تعبیرکرد چون منتقد باید در وهله ی اول اثر را جدا از موثر ببیند و اگر رابطه ای پیدا نمود، سرآخر می تواند نیم نگاهی به مولف هم داشته باشد. پس با ذکر این مقدمه باید گفت که اگر لحن نقد گاهی تند می شود، خالق اثر نباید آن را به پای غرض ورزی بگذارد و انتقاد پذیر باشد، حال هرچقدر هم میان منتقد و هنرمند رابطه ای دوستانه و یا احیاناً خصمانه ای وجود داشته باشد، چون این کرسی، جایگاه قضاوت است.
عشق و ایده هفتمین اثر جمشید رمضان زاده یکی از نویسندگان خوش قریحه ی گیلانی است که به تازگی به چاپ رسیده و برخلاف آثار دیگرش، اینبار او به سراغ یک رمان رفته و می خواهد قصه بگوید. با اینکه در کتاب خوب مقیاسش هم، که یک اثر اتوبیوگرافی بود داستان را در لایه های روزمرگی روایت می کرد و سابقه ی قصه گویی دارد. اما این رمان فاقد یک قصه ی مستحکم و دراماتیزه است با اینکه تم اثر خوب انتخاب شده(عشق بین یک خداپرست و یک خداناباور) اما در پیاده کردن پیرنگ و روایت مضمون، کمیت داستان لنگ می زند و هیچکدام از شخصیت ها در دل رمان در نمی آیند. می توان از این منظر اثر را روایت کرد که خواننده از آغاز تا پایان میان اکت های منفعل و نابسامان کاراکترها دچار یک سردرگمی عظیم می شود و هیچکدام از روابط از دل روایت بیرون نمی آیند و به جایش با کاریکاتوری از یک مرد و یک زن مواجه می شود. مرد و زنی که حتی تیپیکال هم رفتار نمی کنند و اعمالشان در بسط عمیق اضمحلال فردی و نبود استحکام کافی برای روایت کاراکتر، در گره ای کور اتفاق می افتد و با چنین وضعی، همچون آدمک های کوکی فقط دیالوگ هایی به شدت دکوراتیو و شعاری را سر می دهند. دیالوگ هایی بی معنا و توخالی که هم در بیان، مضمحل است و هم در منطق روایی اثر جای ندارد. اگر شخصیتی در دل داستان ساخته نشود دیگر اکت ها و گفتمانش معنا ندارد و فقط خوانش واژه هایی الکن که توضیح هم داده نمی شوند(مانند ایده آلیست، ماتریالیست، متافیزیک و…) در سطح روایت باقی می ماند.
نویسنده در جای جای اثر از این لغات بدون اینکه آنها را برای مخاطب شرح دهد پی در پی برای به هم چسباندن رابطه ها، استفاده می کند که متاسفانه هیچ معنایی ندارند و فقط یک سری واژگان استفهامی و استنکافی می باشند برای فریب مخاطب، فریبی که از دل روایت و مضمون پیش پا افتاده و نوع روایت الکن و باسمه ای اش نشات می گیرد و گویی نویسنده این حق را بر خود محق دانسته که خواننده اش باید با بحث وسیعی همچون ماتریالیسم و دیالکتیک وجودی بین متافیزیک و ماده گرایی، از قبل آشنا باشد و این به شدت به اثر ضربه می زند.شخصیت فرهاد در داستان همچون نرگس به هیچ وجه شناسانده نمی شود و از اول کار این دو در پارکی کنار هم نشسته اند که پس از ادا کردن دو دیالوگ بی ربط از طرف مرد که تو کی هستی و زن می گوید یک زن تنها، ناگهان در اوج ناباوری زن به مرد می گوید:«من تنهایم و شما هم همینطور، بهتر نیست با هم آشنا شویم؟» همین دیالوگ اولین وجه گسست مضون و آبکی شدن روایت را پی ریزی می کند و مخاطب در همان آغاز سئوال برایش به وجود می آید که چطور شد؟!
ناگهان یک زن غریبه از یک مرد غریبه بدون کوچکترین مقدمه ای چنین خواسته ای را از وی تقاضا دارد، این یعنی چی؟! آیا نویسنده دارد با ما شوخی می کند؟! چنین وجه تمایزی بین وارفتگی و شلخته بودن داستان تا انتها ادامه دارد و همه چیز نه در منطق روایی اثر می گنجد و نه اتمسفر مضمون، در شهر رشت می گذرد. چطور است که یک زن و مرد در شهر رشت به یک سالن بسکتبال می روند و مسابقه را تماشا می کنند با اینکه در فضای ایران خانمها نمی توانند به سالن های ورزشی زمانی که آقایان هستند بروند و یا آن دو همچون شهر های اروپایی به کنار دریا می روند و صدای موسیقی ای شنیده می شود که مخاطب را به یاد سواحل آمریکا و اروپا می اندازد که در فیلمها دیده و فقط خبری از شنا کردن مختلط مردم نیست.
فضای داستان با این پارادوکس هایش، نمی دهد یک اتمسفر منسجم برای خلق درام در دل مضمون روایی یک رمان، بلکه در برخی مواقع، گویی اثر در یک فضایی سوررئالیستی جریان دارد و همه چیز فانتزی و شوخی است.اما نویسنده در برآیند رابطه ی باسمه ای این زن و مرد بسیار علاقه دارد که به سراغ فلسفه هم برود و به اصطلاح یک موقعیت دراماتیک خلق نماید. اما متاسفانه بحث های سطحی آن دو درباره ی دکارت و ماتریالیسم و خداناباوری به شدت دکوراتیو و تصنعی می شود و گویی چون مرد یک فرد مذهبی است باید حتماً پیروز باشد و زن چون خداناباور و ماتریالیست است یک فرد منفعل، بی اصول و افسرده جلوه داده شود که همه ی اینها از ماده باوری اش نشئت می گیرد. اما با این گذاره، در نقطه ی مقابل، مرد همچون ماکتی مقوا فرم، هم بی اصول است و هم دینداری اش ادا و اطوار می باشد. آخر کدام مرد مسلمان و نمازخوانی که برای اقامه ی نماز هم به مسجد می رود و ادعای مومن بودن دارد، با یک زن نامحرم به راحتی یک رابطه ی نزدیک برقرار می کند؟ کدام مومن مسلمانی است که دست یک زن نامحرم را در خیابان بگیرد و او را در همان بار اولی که دیده است همچون یک روسپی به خانه اش ببرد؟ شاید زن را به خانه برد تا عکس علامه طباطبایی را به او نشان دهد؟ این چه اصولی است که مرد از آغاز تا پایان از آن دم می زند و هی اصرار دارد که من مومنم؟ و جالب اینجاست حتی اخلاق را هم زیر پا می گذارد. به بیانی می توان از نگاه دیوید هیوم چنین رفتار ناپسندی را این چنین تعریف نمود که مرد در استحاله ی یک اخلاق غایت گرایانه دست و پا می زند و در راستای ایدئولوژی و سودمندی اش، هم احساس را تخطئه کرده و هم با انسان ها همچون یک عروسک، بازی می کند. مرد پس از یک رفتار به شدت دگماتیسمی و سوفسطایی از نرگس فاصله گرفته و به سمت فهیمه می رود. و جالب تر از همه اینجاست که فهیمه هم نقش کاریکاتوری از یک انسان را بازی می کند. فردی که بدون هیچ منطقی پیشنهاد دوستی مرد را می پذیرد و به طور سخره آوری با هم قرار ازدواج هم می گذارند!!
اینها شکاف هایی است که به شدت در عمق اثر نهادینه شده و ضربه ی نهایی، پایان فاجعه آمیز رمان است، جایی که نرگس از عشق به فرهاد، خداباور می شود و مرد هم سریعاً او را می پذیرد،یعنی یک پایان تحمیل شده به اثر که به اصطلاح می خواهد از درون آن هم ایمان تراوش کند و هم عشق، اما متاسفانه چنین پایانی تاثیر گذار که نمی شود هیچ، بلکه مبتذل و سخیف القا می گردد.
با اینکه تم و پیرنگ اولیه ی داستان یک چالش خوبی است ولی ای کاش نوع روایت به اینگونه آبکی و شلخته به وقوع نمی پیوست، اگر نویسنده می خواست قدرت ایمان و عشق را به چالش بکشد، ای کاش همچون کیر کیگارد عمل می نمود و یا اگر به سراغ روایت بن بست یک فرد خداناباور می رفت، همانگونه عمل می کرد که آلبر کامو در رمان بیگانه، شخصیت جاودان مورسو را خلق کرده است.
در کلام آخر رمان عشق و ایده بر خلاف نامش، نه عشق دارد و نه ایده چون هم عشقش مبتذل است و هم ایده اش ماقبل مسئله، شخصیت ها هیچکدام درنیامده اند و حتی در منطق روایی اثر هم جای نمی گیرند و آن چالشی که مدنظر نویسنده بوده(چالش بین یک خداباور و خداناباور با قدرت عشق) به هیچ وجه به وجود نیامده و در بن بست اضمحلال، رها شده است.

۱ دیدگاه

  1. امیر می‌گه:

    کتاب عشق و ایده اثر جمشید رمضانزاده(فومنی) را خواندم.کتاب بسیار خوبی است

    پاسخ دادن

ارسال نظر

قدرت گرفته از وردپرس | قالب دارینا فارسی شده توسطقالب های فارسی برای وردپرس